X
تبلیغات
BoOomfaNg

دوشنبه 1389/10/06

صرفه جویی

یارانه ها هدفمند ساخته می شوند

- می گویند باید صرفه جویی کرد

+ می گوید چشم

و او می خواست صرفه جویی کند ...

می خواست در مصرف عقل صرفه جویی کند، عاشق شد.

می خواست در مصرف عشق صرفه جویی کند، ازدواج کرد.

می خواست در مصرف بی خیالی صرفه جویی کند، بچه دار شد.

می خواست در مصرف زندگی صرفه جویی کند، خودش را دار زد.

می خواست در مصرف آب صرفه جویی کند ، آبشو کشید چلو شد. کولر گازی هم خرید.

می خواست در مصرف انرژی صرفه جویی کند، به خانه آرزوهایش اسباب کشی کرد.

می خواست در مصرف گاز صرفه جویی کند ، دندانهایش را تیز کرد. کولر آبی هم خرید.

می خواست در مصرف بند رخت صرفه جویی کند، خوابید. (اصولا کارهای بی ربط زیاد می کرد).

می خواست در مصرف برق صرفه جویی کند ، سال به سال آپ نمی نمود.

می خواست در مصرف انرژی حاصل از ترافیک صرفه جویی کند، به ابرها قرص ضد بارداری داد.

می خواست در مصرف فاضلاب صرفه جویی کند ، کرد دیگه.

می خواست در مصرف راه صرفه جویی کند، برگشت.

می خواست در مصرف وقت صرفه جویی کند... به این نتیجه رسید اگر بخواهد هم نمی شود.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 23:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/01/21

افسانه ی افسونگر

روزگاری پادشاه BoomfaNg آباد صاحب 3 فرزند پسر 3 قلو شد که دوتای آنها کور بودند و سومی هم اصلا چشم نداشت .
روزی این 3 برادر بر آن شدند که به شکار بروند و برای این منظور 3 تفنگه 3 لوله اختیار کردند که خشاب دوتای آنها خراب شده و بود و سومی اصلا خشاب نداشت .
سپس به سمت اصطبل رفتند و سوار 3 اسبه 3چشم شدند که پای دوتای آنها شکسته بود و سومی اصلا پا نداشت .
برای شکار به 3 جنگله 3یل خیز رفتند که درختان دوتای آنها به کل خشکیده بود و سومی اصلا درخت نداشت .
وانگهی 3 آهویه 3شاخ یافتند که دوتای آنها جان داشتند و فرار کردند و سومی اصلا جان نداشت .
برای جدا کردن پوست شکار 3 چاقو درآوردند که تیغه ی دوتای آنها کند و زنگ زده بود و سومی اصلا تیغه نداشت .
بعد از شکار 3 دیگه 3پیلوت برای طبخ گوشت آوردند که کف دوتای آنها خراب بود و سومی اصلا ته نداشت .
پس از خوردن غذا برای نوشیدن آب به سمت 3 رودخانه ی 3 چشمه رفتند که آب دوتای آنها گندیده بود و سومی اصلا آب نداشت .
در بازگشت در 3 جاده ی 3راهه قرار گرفتند که راه دوتای آنها مسدود بود و سومی اصلا راه نداشت .
وقتی به خانه رسیدند مادرشان برای آنها 3 خواهر 3ن پایین برای ازدواج انتخاب کرده بود که دوتای آنها کر بودند و سومی اصلا گوش نداشت .
سپس هرکدام صاحب ۴ فرزند پسر ۴ قلو شدند که سه تای آنها لال بودند و چهارمی اصلا دهان نداشت .
روزی این ۴ پسرعمو بر آن شدند که به شکار بروند و ... 

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 21:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/01/16

خوشکیلی موشکیل

کفش به این خوشگلی دیده بودین تا حالا ؟

نوشته شده توسط BooMfaNg در 18:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/01/15

کارت تبریک

ای نامه که می روی به سویش        تا ثریا می رود دیوار کج

وبلاگ عزیزم این نامه ر ا برای تو می نویسم. سلامون علیکم و رحمه الله. امروز هر کی رو تو دانشگاه می دیدم که سوالای درسی می پرسید و می گفت چقدر تو عید درس خوندی و اینا. زودی بهش تند تند می گفتم "ببند دهنتو. ضر نزن. سال نوتم مبارک" . حال سال نو تو هم مبارک.

خیلی دوست دارم آپت نمایم و حسش هم هست. ولی شرمنده اخلاق ورزشکاریت دیداش. آخه یه پروژه ای رو باید فردا ۱۰ صبح تحویل بدم به استاد.الان هنوز هیچی هیچیشم ننوشتم. از ۸ صبحم کلاس دارم فردا.

پایم هم مصدوم شده است در حد "دی وی دی ناین یا همون لیزر"

خب دیگر. تا نامه ی بعدی خدانگهدارت باشد.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 1:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/11/29

سپندار مذگان مبارک!

حتما شما هم در هفته گذشته هياهو و هيجان را در خيابان ها دیده اید. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله ميشدند. شمع شکلات ادکلن و.. همه وهمه در جعبه های رنگی قشنگ همراه با کارت هایی که بر روی آنها جملاتی هم نوشته شده بود و حاکی از عشق و علاقه طرفین بودند بازار داغی داشتند . همه جا اسم والنتاین به گوش می خورد.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود آشنا نیستيم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.

چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی!! روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و … شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشند.اما از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه “در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم که عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند. كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود…بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نماد و سمبلي براي عشق ميشود!! "

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است!!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز “سپندارمذگان” يا “اسفندارمذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان “روز عشق” به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني “بهترين راستي و پاكي” كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني “شاهي و فرمانروايي آرماني” كه خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند..

سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (روز والنتاین) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم؟!

+ به هر حال سپندار مذگان رو تبریک میگم

+ بعدا باز میام از چیزایی که تو ایران داریم می نویسم!!

نوشته شده توسط BooMfaNg در 23:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/11/09

بازدید فقط و فقط علمی!!

هسته علمی مکانیک


با مدیریت جناب BoOomfaNg


با افتخار تقدیم می کند:

 

اردوی علمی سیاحتی زیارتی فرهنگی هنری ورزشی

 
اصفهان


شیراز


بندرعباس


قشم


کرمان


15 لغایت 25 بهمن ماه سنه ی یکهزار و 388


به به


برن حالشو ببرن صفا سیتی بندر

 

بهانه های اصفهان:
بازدید از تاسیسات و خط تولید: هواپیما سازی ایران(هسا) - فولاد مبارکه اصفهان - ذوب آهن اصفهان
اهداف اصفهان:
پل خواجو و 33 پل و چهلستون و میدان نقش جهان و خلاصه تمام مراکز تاریخی و فرهنگی این شهر و جاهایی مثل باغ پرندگان و باغ گلها و خود گلها و ایناها. به به

بهانه های شیراز:
بازدید از تاسیسات و خط تولید: صنایع الکترونیک ایران - پتروشیمی شیراز
اهداف شیراز:
عرضم به حضورتون که تخت جمشید و پاسارگاد و پرسپولیس و حافظیه و سعدیه و امامزاده شاهچراغ و دریاچه بختگان و آفتاب بگیریم و پری دریایی و ایناها. به به 

بهانه های بندرعباس:
بازدید از تاسیسات و خط تولید: کشتی سازی ایران
اهداف بندرعباس:
قایق سواری و کشتی سواری و اصلا خود بندر که میگن صفا سیتی بندر و اصلا این همه شاعرا میگن دختر بندر و ایناها. به به

بهانه های قشم:
بازدید از تاسیسات و خط تولید: بیوتکنوبوژی قشم
اهداف قشم:
خـــــــریــــــــــــــــــد و یک تنی به آب زدن و کلا اونجا منطقه ی آزاده دیگه. به به

بهانه های کرمان:
بازدید از تاسیسات و خط تولید: مس سرچشمه کرمان
اهداف کرمان:
جاهای دیدنی کرمان و آبگرمش و اونجا هم که میدونین دیگه داروهای آرام بخش معروفی داره برای ویلن زدن.همون قرقروت و ایناها. به به

ضمنا در برگشت بازدیدی هم از کارخانه ایران خودرو خراسان خواهد بود تا بر تمام انواع وسایل نقلیه روی آب و روی زمین و در آسمان تسلط یابیم.


بیانیه: امسال هم نیز دوستان با وجود اصرار زیاد اینجانب مبنی بر منع کردن آنها ، همچون سالهای گذشته از 5 روز پیش از تولد اینجانب تا 5 روز پس از آن به مدت یک دهه اقدام به برپایی جشن و سرور و سرود و آراستن خیابانها و بیابانها و ایناها و اوناها نمودند. دست آنها بی بلا.ایشالا بروند کربلا . به به

نوشته شده توسط BooMfaNg در 18:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/10/28

هدفمند کردن یارانه ها !!!

پس از مشاهده اخبار مبنی بر هدفمند کردن یارانه ها بر آن شدم که جزییات مربوط به آن را بنویسم و سپس تحلیل خویش از این طرح را بازگو نمایم. البته طبق این گزارش خانوارها بر اساس درآمدشان به ۳ خوشه تقسیم شده اند و به خوشه اول و دوم یارانه تعلق می گیرد و به خوشه سوم اصلا یارانه ای تعلق نمی گیرد. و من در این مطلب فقط مشخصاتی که دولت برای خوشه سوم تعیین کرده می آورم.یعنی آنهایی که هیچ یارانه ای دریافت نمی کنند. و دلیل این کارم این است که آن ۲ خوشه دیگر که اعلام شده اند اصلا کاربردی ندارند. یعنی کشکی هستند. می پرسید چرا؟ پس خود بخوانید و قضاوت کنید. البته در انتها راه حل هایی هم آورده ام.

خانوار ۲ نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از ۲۶۰ هزار تومان باشد یارانه ای نمی گیرند.

خانوار ۳ نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 390 هزار و 900 تومان! باشد یارانه ای نمی گیرند.

خانوار 4 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 521 هزار و 200 تومان! باشد یارانه ای به آنها تعلق نمی گیرد.

خانوار 5 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 651 هزار و 500 تومان! باشد یارانه ای نمی گیرند.

خانوار 6 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 781 هزار تومان باشد یارانه ای به آنها تعلق نمی گیرد.

خانوار 7 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 912 هزار تومان باشد یارانه ای به آنها تعلق نمی گیرد.

خانوار 8 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 1 میلیون و 42 هزار و 400  تومان! باشد یارانه ای نمی گیرند.

خانوار 9 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 1 میلیون و 172 هزار تومان باشد یارانه ای نمی گیرند.

و بالاخره خانوار 10 نفره : اگر مجموع درآمدشان بیش از 1 میلیون و 303 هزار تومان باشد یارانه ای به آنها تعلق نمی گیرد.

 خلاصه اینکه به هیچ کدام از دوستان هموطن عزیز و گرامی یارانه ای تعلق نمی گیرد و بروند حالش را ببرند و به قول بهرام که ایشان فرد بسیار محترمی هستند بروند صفا سیتی.

من که گفتم خوشه اول و دوم اصلا کاربردی ندارند. مثلا شما دوست عزیز که در یک خانواده ی 3 نفره زندگی می کنید که این همه هم از بچگی به ما میگفتند فرزند کمتر زندگی بهتر،خداییش درآمدت کمتر از 390 هزار تومان است؟ اگر بیشتر است که به تو تبریک میگویم بخاطر یارانه ای که بهتان تعلق نمی گیرد و از این به بعد باید بروی حالش را ببری و صفا و سیتی و ایناها. اگر کمتر است که به تو تبریک میگویم بخاطر یارانه ای که بهتان تعلق می گیرد ولی باید بنشینی خاک بر سرت بریزی که با ماهی 390 هزار تومان چطوری فقط و فقط و فقط اجاره خانه حداقل 500 هزار تومانیت را بدهی.

 و حال راه حلهای پیر دیار BoOomfaNg آباد برای آن دسته از دوستانی که دوست دارند یارانه دریافت کنند.

1. همگی به طور دسته جمعی بیخیال شعار بسیار زیبای فرزند کمتر،زندگی بهتر بشویم و بطور ضرب العجل سه فوریتی تعداد اعضای خانواده را به 8 الی 10 نفر برسانیم. هدفهای این امر:

الف ) چون کشورمان با کمبود جمعیت مواجه شده ، از این طریق می توان جمعیت را افزایش داد. با این شعار که بچه دار شوید. نگران هم نباشید. از آن طرف هم راههای زیادی برای کنترل جمعیت موجود میباشد. راههایی چون مسافرت با هواپیمایی آریا و ترور نخبگان به دست دشمن و حتی بیماری آنفولانزای بزمجه ای و غیره و غیره.

ب ) دامادهای عزیز بروند و داماد سرخانه شوند تا تعداد افراد خانواده پدرزن گرامیشان افزایش یافته و به ایشان یارانه تعلق گیرد. ذکر این نکته ضروری است که در این خانواده فقط یک نفر (همان پدرزن) مشغول به درآمدزایی باشد تا باز خدایی نکرده درآمد آن خانواده به خوشه ی سوم نرسد عجالتا.در اینصورت داماد عزیز باید صبح تا شب در خانه پدرزن گرامی بیکار بنشیند و برود حالش را ببرد و صفا سیتی و حالی به حولی.

ج ) آغوش خانواده به روی پدربزرگ ها و مادربزگ ها باز شود و آنها هم با اعضای خانواده فرزندانشان بپیوندند. ضمنا شرایط پدربزرگها و مادربزگها باید به گونه ای باشد که درآمدی نداشته باشند که مبادا خدایی نکرده درآمد آن خانواده به خوشه ی سوم نرسد عجالتا.

2. کارمندان زحمتکش بروند و با مدیر اداره یا صاحب کارشان یا هرکس دیگری که حقوق ایشان را می دهد دعوا کنند و دست به یخه شوند و بگویند (( مرتیکه ی فلان فلان شده تو چرا این همه حقوق به من می دهی که درآمد من به خوشه ی سوم رسیده و یارانه به من تعلق نمی گیرد؟ )) . هدف این امر تکریم ارباب رجوع می باشد.

3. عزیزان کسبه شغل آزاد، اجناس خود را با تخفیف 98 الی 100 به فروش بگذارند. هدف این امر این است که ثواب دارد.

4. دوستان بصورت 1 نفره زندگی کنند. چون در این تقسیم بندی هیچ اشاره ای به اینگونه دوستان نشده و احتمالا دلیل آن این است که به این دسته طبق روال گذشته یارانه تعلق می گیرد. هدف این امر: تنها باش تا کامروا شوی.

5. مشغوالزومبه ای اگر پست قبلیم را نخوانی. چون آن را نیز همین امروز نوشته ام و این پست را چون فوری بود هم اکنون نوشتم.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 23:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/09/04

صفایی ندارد ارسطو شدن. خوشا پر کشیدن پرستو شدن

قبل نوشت : متنی که نوشتم دست نوشته ای است از شهید احمدرضا احمدی، رتبه ی نخست کنکور پزشکی در سال 64 که درس و دانشگاه رو رها میکنه و به خط مقدم میره...آری.صفایی ندارد ارسطو شدن.خوشا پر کشیدن، پرستو شدن... به نظر من که برد رو اینها کردند.

بسم رب الشهدا و الصدیقین
چه کسی میداند جنگ چیست؟ چه کسی میداند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی میداند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا نباشد. یعنی اضظراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه میکند؟ دخترم چه شد؟ ... به راستی ما کجای این سوالها و جوابها قرار گرفته ایم؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد میکند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی میداند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده، کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی میداند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز مظلوم زیر شنی های تانک له میشود؟
آیا میتوانید این مسئله را حل کنید؟ گلوله ای از لوله ی دوشکا با سرعت اولیه ی مشخص از فاصله هزار متری شلیک میشود و به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ میکند.حالا معلوم نمایید: الف- سر کجا افتاده است؟ ب- کدام گریبان پاره میشود؟ ج- کدام کودک در انزوا و خلوت اشک میریزد؟ و کدام کـــــــــــدام ..... ؟
اگر مسئله بالا مشکل است، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید: هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران- دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار میدهد.حال اگر از مقاومت هوا صرفنظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه میتوانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه میتوانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل میکنی؟ برای کدام امتحان درس میخوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر میکنی؟ ازخیال؟از کتاب؟از لقب شاخ دکتر؟یا از چاشتی که هر روز مادرت در کیفت میگذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس؟دیر رسیدن سر کلاس؟نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک؟ به ماشین؟به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟ آی دخترک دانشجو،به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟و آنان را زنده به گور کردند.
هیچ می دانستی؟ حتما نه!...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره میخورد،به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی، با امید فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی، اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد.
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش... که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد... من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد... پس بیایید حرمله مباشیم.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 20:32 |  لینک ثابت  

شنبه 1388/07/11

غیر حرفه ای

مقدمه : امروز خیلی اتفاقی مصاحبه ی یکی از بازیگران بسیار معروف و حرفه ای تئاتر رو دیدم که می گفت خیلی زور بزنه در سال یک نمایش و دیگه نهایتا دو تا نمایش بازی می کنه واسه اجراهای مختلف و جشنواره ها و اینا.

نتیجه گیری: بنده ی حقیر در زمینه ی تئاتر خیلی غیر حرفه ای می باشمزجگخ.

برهان: چون اینجانب بنده ی حقیر در طول (عرض؟) کمتر از 6 ماه در 5 نمایش حضور پررنگ دارمزجگخ. زرشک

تبصره: ذکر این نکته ضروری است که در حال حاضر خود اینجانب بنده ی حقیر در عرض (طول؟) هفته حداقل 31 ساعت در حال تمرین می باشمزجگخ.

عواقب امر: مادرم می گوید: ((تو خلی...این دیالوگ ها را قاطی نمی کنی؟...درس و مشق نداری؟ کار و کاسبی نداری؟ زن و زندگی نداری؟))

در ضمن مادرم ریحان می چیند.نان و ریحان و پنیر.اطلسی هایی تر و درختی که در این نزدیکی است.آب را گل نکنیم.من وضو با نفس خیال(خیار؟) تو می گیرم.یکی مرا جمع کند از اینجا

نوشته شده توسط BooMfaNg در 0:57 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1388/06/30

اقسام المعتیکاف (رساله ای در باب ایام تیکاف)

فی التیکاف یوجد اقسام المختلفه من المعتیکافین الذین انا یقصد بمعرفیهم.

جمع الکثیر من المعتیکافین یسرون فی الخواب فی الایام التیکاف. انهم یخوابون بعد الصلاه الصباح الی الاذان الظهر و یدومون بالخواب بعد الصلاه العصر الی الافطار و مسلما بعد الافطار الی السحر. دیس کایند آو المعتیکافین یبلعون افطاری و ایضا سحری من الانتهای الشکم الی الخرخره و ما بین الافطاری و سحری یبلعون انواع المختلفه الخوراکیون الذی هم یحملون الروز الاول التیکاف بمحل التیکاف أو والدینهم آوردینون لهم. انهم یکفکفکون.

القسم المتفاوت فی التیکاف یفطرون فی الحیاه المسجد الگوهرشاد، فی البغل الحوض مع الچهچه البلبل.(چهچهکم الله بهم) هم بالابرون الپاچه الشلوار و یقراقرقون اللنگیون فی الحوضیون و چخچخکنون.

و نوع الدیگر من الاقسام المعتیکافین هم اسمهم العبادیون. الذین یسرون فی العبادات و العشق و الحالات مع المعنویات من الصباح الی الافطار و من بعد الافطار الی السحر.من الجوشن اکبیر الی الجوشن الصغیر.من الجامعه الکبیره الی الجامعه الصغیره.من الافتتاح الی العاشورا.من التوسل الی الکمیل.من الجعفر الطیار الی الصلاه الیل و ... .هم یقرقراقرون الشعر الفارسیه(هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند) و فی الانتها هم گیجگیجگیجون و غشغشغشون و حالاتن خراباتن.

والقسم الدیگر من المعتیکافین انهم یقرقرقراون الافطار بالاتفاق الزوجه فی الحیاه و بعد الافطار یختلطلون فی الموضوعات الجالب درباره التیکاف و الخوراکیون و الزندگی المشترکه و رمرمرنتکون.

نوع العجیب من المعتیکافین هم الذین رفترترون و یآمدمدون المسیر ما بین المسجد و دوره المیاه آل آو د تایم آو تیکاف بمکالمه مع الموبایل مشخصا با امهم و الاسرتهم و الزوج العزیز و هم مسمسمسون.

نوع الدیگر من المعتیکافین هم شبیهیون الدوستان الاخراجیها 1 و 2. برای الآشنایی معهم لطلطلفون مراجعتون بالکلوب المحل.

و فی الآخر نوع الدیگر من المعتیکافین الاینجانب، بنده الحقیره الذی یطلطلبون و المستملسون بالدعا المخصوص جهت الشفا المرض من الجسم و الروان. و ایضا بالعفو.

المعجم: (در این واژه نامه سعی شده کلماتی که معنای آنها را می نویسم کاملا به فارسی برگردانده شوند. و کلمه و معنا با هم مشترک نباشند.مثلا معنای "بالابرون" نوشته نمی شود "بالا می برند" و برای هر کلمه 3 مترادف نوشته شده است و باید اینگونه خوانده شوند:برای مثال {یسرون یعنی طی می کنند. یسرون یعنی می گذرانند. یسرون یعنی وقت طلاست}. با تشکر )

معتیکاف:کسی که تیکاف میکشد - کسی که در تیکاف به سر می برد - مُحرم شدم تا مَحرم شوم / یوجد:یافت میشود - پیدا میشود - نا برده رنج گنج میسر نمی شود / یسرون:طی می کنند - می گذرانند - وقت طلاست / یخوابون: قیلوله می کنند - استراحت می کنند - انشالله خواب خوش ببینند / یبلعون:می خورند - نوش جان می فرمایند - کوفته و ایناها / یحملون:آورده اند - تهیه نموده اند - برای لمباندن / آوردینون:تحفه می آورند - لطف میکنند - دستشان درد نکند / یکفکفکون: متلذذ می شوند - کیفور می شوند - برنج دانه بلند محسن / یفطرون:غذایی که هنگام اذان مغرب میخورند برای اتمام روزه - روزه شان را می گشایند - زولبیا و بامیه کیلویی چند؟ / بالابرون: پایین نمی آورند - می کشند تا نزدیکی های زانو - سرزمین موج های آبی / یقراقرقون:می گذارند - می نهند - آب حوضیـــــــــه / چخچخکنون: متلذذ می شوند - کیفور می شوند - چای محسن / یقرقراقرون: می سرایند - می خوانند - دقت شود که نباید با یقراقرقرون اشتباه شود / گیجگیجگیجون: حالتی که در سر بوجود می آید - دنیا تیره و تار می شود - گنجعلی خان زند قاجاریه / غشغشغشون: از حال می روند - احساس گرما و خفقان - انتقال از سال 64 به سال 88 / یقرقرقراون: از قبل با هم هماهنگ میکنند - دیت و میتینگ - دقت شود که نباید با یقراقرقرون و یقرقراقرون اشتباه شود / یختلطلون: بحث می کنند - گفتمان می کنند - دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد / رمرمرنتکون:(از ریشه رمانتیک) نرم می شوند - لطیف می شوند - شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد / رفترترون و یآمدمدون:آمد و شد می کنند - طی می کنند - دستتان درد نکند / دوره المیاه:دبلیو سی - محل اجرای اپرا - کاش می شد انتقال از 88 به 90 / مسمسمسون:سامانه پیام کوتاه - پیامک بازی - علم بهتر است یا ثروت؟ / شبیهیون: به مانند کسی بودن - به مثابه کسی بودن - دستمان درد نکند / لطلطلفون:مرحمت بفرمایید - منت گذارید - به درک اسفل السافلین / یطلطلبون:تقاضامندم - خواهشمندم - سانتافه مشکی بیاد ماشینش رو برداره از جلو در / المستملسون:تقاضامندم - خواهشمندم - پرشیا نقره ای بیاد ماشینش رو برداره از جلو در

نوشته شده توسط BooMfaNg در 16:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/06/29

دوران زیبای اعتکاف

حاج آقای شمسی: اعتکاف اگر با صفا و با حضور قلب انجام گیرد،از لحاظ معنویت نسبت به حج چیزی کم ندارد.

بدرستی که مهر تایید بر فرمایش این بزرگوار می زنم.

این تغییرات و احساس سبکی و آن ناله های هنگام وداع گواهی است بر این مدعا.

 

عید سعید فطر مبارک

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:40 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1388/06/25

حلال کنید

 

با اجازه ما رفتیم!
حلالمون کنید.

- الان رفتما!

نوشته شده توسط BooMfaNg در 23:59 |  لینک ثابت  

سه شنبه 1388/06/24

باران

۰۵/۰۶/۸۸ ششم ماه رمضان : بارون اگه تو ماه رمضون بیاد چی میشه...آرزو میکنم...بارون ببار

۲۴/۰۶/۸۸ بیست و پنجم ماه رمضان : باران بارید . چه بارونییییییی. هموجوووووور  سیل راه افتاده. به قول یه بنده خدایی تو اتوبوس الان یه سیل راه می افته و اسم شهرک غرب میشه شهرک شرق

ولی چه وقت خووووووبی.بعد از گذشت سه شب قدر و دیگه آخرای ماه.بارون اومد برای شستشو

نوشته شده توسط BooMfaNg در 21:44 |  لینک ثابت  

جمعه 1388/06/20

در خلوت یار/ راهی بسوی دوست

معبود من!

به مسجد، سجده گاه عاشقان و سر بر آستان نهادگان و خانه امن و آرامش تو می آیم!

مکانی که پروازها از آن سر گرفته و محل نزول فرشتگان و مجمع عاشقان و محفل کروبیان است.

بدان امید می آیم که در کنار دوستان و مقربان قرار گیرم تا شاید گوشه چشمت بر من گنه کار افتد.

انسان اين اشرف مخلوقات، در پي دستيابي به کمال، به دنبال انتخاب است و اعتکاف انتخابي نيک، انتخاب همنشيني با قدسيان و فرشته خويان. معتکف، با پيوندي محکم و ناگستني با مبدأ هستي، در پي قرابت با محبوب، با چشيدن طعم شيرين وصل، چشمه سار جان را از زلال حضور لبريز مي سازد و با خطاب  "ارجِعي اِلي رَبّکَ"  به منزلگاه دوست مي شتابد و با او خلوتي معنوي را مي آزمايد.

اعتکاف توقفی ناآگاهانه در مسجد، بدون عشق به عبادت و قصد قربت نیست. آن چه می تواند موجب دل کندن از لذایذ زندگی مادی شود، خود باید لذتی برتر باشد. لذتی چون وصال محبوب، تقرب و نزدیکی به خدای بزرگ و قرار گرفتن در سایه سار محبت الهی. معتکف از خانه خویش بیرون رفته و آگاهانه عزم حضور در خانه حضرت حق می کند؛ حضوری آگاهانه، عاشقانه و خالصانه بر درگاه پروردگار یکتا. و چه جایی نیکوتر از مسجد جامع گوهرشاد در جوار حریم مطهر رضوی برای این توقف 3 روزه؟!

پیام اعتکاف، به یاد خدا زیستن است. اعتکاف گشت و گذاری است در کوچه پس کوچه های درون و گشتن در دنیای تو در توی دل و شناختن خود و مجاهده با نفس. روزهای اعتکاف، روزهای انس با پروردگار و بریدن از غیر و پیوستن به یار است. اعتکاف، هجرتی درونی برای سیر در دنیای باطن و مروری بر نفسیات خویش است تا گام تهذیب برداریم و کام بندگی برگیریم. ایام اعتکاف، اهل عبادت را عید حضور است و اهل غفلت را روزنه ای به سوی نور.

پیامبر گرامی اسلام (ص)، در بیان فضیلت اعتکاف، در سخنی گران بها فرمودند: "معتکف، همه گناهان را در بند می کشد." وهمین در بیان فشیلت اعتکاف کفایت میکند.

مرحوم علامه ی مجلسی درباره کمال اعتکاف می نویسد: " کمال اعتکاف در آن است که اندیشه و دل و اعضا بر مجرد عمل صالح وقف گردد و بر در خانه خدای جلیل و در برابر اراده مقدس او به حبس درآید و به زنجیر مراقبت او به بند کشیده شود و از آن چه روزه دار از انجام آن خودداری می کند، به طور تمام و کمال بازداشته شود ..."

مؤمنان در اين ايام، مرغ جان را در حريم امن دوست به پرواز آورده و با دلي لبريز از ذکر و دعا، به ضيافت رب الارباب بار يافته و سر بر آن آستان بي نياز مي سايند و .... تا يار که را خواهد و توفيق که را باشد.

در اين ماه، که هنگامه تحول است، عاکفان کوي دوست، با حضور در صحن و سراي دوست، پله هاي سلوک را پيموده و پله پله به خدا نزديکتر مي شوند. معتکف روزه اش، نمازش، حضورش در مسجد و ديگر اعمالش مايه تقرب است. در خانه دوست، سفره ايي از مغفرت و بخشايش گسترده شده و عاکف با صيقل روح و روان، زنگار گناه از دل مي زدايد. در این ماه که عشاق از سفره پرفيض الهي، لقمه هاي راز بر مي چينند و عطر قرآن از ژرفاي دل بار يافتگان، مشام جان را مي نوازد.

امید است حال که پس از سالها داشتن آرزوی حضور در این جمع ملکوتیان این فرصت نصیبم شده و از میان جمع کثیر هفت هزار و اندی ثبت نام شدگان نام این بنده حقیر که برای اولین بار در این مراسم ثبت نام نموده بودم نیز در جمع منتخبین به چشم می خورد، لیاقت این حضور را دارا باشم و بتوانم ملزومات نیل به کلام علامه ی مجلسی را فراهم آورم.

                                                                                                    والسلام

                                                                                                   20/6/88

                                                                                          اللهم عجل لولیک الفرج

                                                                                                                                                                                                  

نوشته شده توسط BooMfaNg در 22:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/06/05

خدااااا دلم تنگه

دلم واسه اون ماه رمضونی که اون موقعا راهنمایی بودم تنگ شده...

دیگه اصلا اون خوشگلیه قدیما رو نمیشه تو چشماش دید...

چون چشمای ما دیگه جنبشو ندارن...

آخه دیگه ماه رمضون جاش یه اسم مونده که اونم دیگه زیاد پررنگ نیست...

دلم تنگ شده واسه اون قدیما که هر روز بعد از افطار میگفتم خدایا شکرت رفتم روز چهارم...پنجم...چقــــــــدر خودمو گنده میکردم...به رفیقام میگفتم من تا الان همشو گرفتم...

دلم تنگ شده واسه اون ماه رمضونا که وقتی میرفتیم افطاری خونه فامیلامون،سفره افطاری ساده بود...و دلهای ما خیلی ساده تر...ولی سفره های الان...ماشــــــالا...دلام که...

دلم تنگ شده واسه اون ماه خوشگله که میگفتم آخ آخ روزه بودم چرا فحش دادم...اوووه روزه بودم آب خوردم،ناظممون میگفت عیبی نداره چون به عمد نبوده...

دلم تنگ شده واسه اون سحر بلند شدنا...دعای ابوحمزه خوندنا...دیگه سحرم باهامون قهر کرده...

ماه رمضونه ما شده "چند ساعت دیگه اذونه؟؟؟" ، "خدااااا،امروز یه خورده آب بخورم،به جاش فردا تا شب روزه میگیرم!!!! "  همش دنبال پیچوندنیم...افطارم که میشه، بدو بدو شبکه 3...حالا برو 2...آخرشم نمازمون میشه ساعت 11...حاجاقا تقبل الله!!!

یادش بخیر ماه رمضونا اول نماز میخوندیم بعد افطار میکردیم.تازه نمازمونم تو مسجد بود...

یادش بخیر اون موقعا موقع ماه رمضون تو خیابونا که راه میرفتیم پاچه کوتاه و غیره کمتر از ماههای دیگه بود.الان بیشتر نشده؟؟؟!!!

هــــِـــــــــــــــــــــــی.دلامون دیگه آبی نیست...

بارون اگه تو ماه رمضون بیاد چی میشه...آرزو میکنم...باران ببار

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 21:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/05/25

گفتگو در خیال

گفتم غم تو دارم،گفتا غمت سر آید         گفتم که ماه من شو،گفتا اگر برآید

 

گفتم: دنبال یکی میگردم که حرفام رو هر وقت دلم خواست و هر کجا بودم فقط به اون بگم. اونم خوب بشنوه،به کسی نگه،خوب هم درکم کنه.

گفت: اون گمشدت منم که حرفات رو میشنوم و درک میکنم و درد دلهات رو پیش خودم نگه میدارم.با من حرف بزن،هر وقت و هرجا که دوست داری،هرجور که دلت میخواد.

 

گفتم: میخوام دوستم داشته باشه و من رو هیچ وقت از یاد نبره.

گفت: من قبل از اینکه تو دنبالم بگردی هم دوستت داشتم و یادت رو از خاطرم نمی بردم و به یادت بودم.

 

گفتم: حالا به غیر از شنیدن درد و دلم، کاری هم میتونی برام بکنی؟

گفت: بلـــــــــه.نه فقط میتونم مشکلاتت رو حل کنم،بلکه بدون اینکه بهت بگم هرجور صلاحت باشه کاراتو راست و ریس میکنم.

 

گفتم: اگه یه وقت کاری بکنم که دوست نداشته باشی،بعد دیگه ولم میکنی؟

گفت: نه دلم نمیاد.ناراحت میشم،ولی رهات نمی کنم و برات دعا میکنم.فقط یادت باشه که منو فراموش نکنی.

 

گفتم: چه کار کنم رابطمون محکم تر و قوی تر بشه؟

گفت: رسم دوستی و محبت رو همه میدونن.اینه: به یادم باش،باهام حرف بزن و همینطوری که من کارهایی رو که دوست داشتی انجام دادم،تو هم هرقدر که تونستی کارهایی رو که من دوست دارم انجام بده و ...

 

گفتم: و چی؟

گفت: و یه کار مهم تر از همه...من یه گره بزرگ دارم که به دست خدا باز میشه،ولی تو اگه دعا کنی خدا زودتر اون رو باز میکنه.

 

گفتم: یعنی خدا با دعا کردن من این گره رو باز میکنه؟!!

گفت: بلــــــه مطمئن باش. اصلا وقتی تو دعا کنی خود به خود کلی غم از من کم میشه.

 

گفتم: خیلـــــــــــــــی دوستت دارم.برای باز شدن گره کارت دعا میکنم...تو هم منو رها نکن.

گفت: منم خیلی دوستت دارم و تا همیشه همراهت خواهم بود.فقط یادت نره،منو فراموش نکن و هر کاری کردی باز هم برگرد پیشم. ضمنا برام دعا کن...حتما...زیاد...دوست عزیزم.

 

گل با صفاست اما بی تو صفا ندارد         گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد

نوشته شده توسط BooMfaNg در 9:28 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 1388/04/04

در حاشیه ی انتخابات/ من نوشتم جوش ، او خواند پیچ

 

I WROTE WELDING , HE READ SCREW

WHERE IS MY WELDING?!

 

موضوع: نامه ی نفر سوم انتخابات اخیر به شورای ...

پیش نویس:

 طراحی اجزای ماشین به عنوان سخت ترین درس گروه مکانیک ارزش اینو داره که یه پست دربارش بنویسم اینجا

 

افتتاحیه:

بله.همانطور که گفتم من جوش رو نوشتم و او پیچ را خواند. پس جوش من کوش؟!دلیل اینکه اومدم اینجا بنویسم هم خوشحالیه بیش از حده.

 

مقدمه:

از اونجایی شروع کنم که جوگیر شدم و این ترم این درس رو برداشتم. تازه اونم با استادی که کلا سیستمش فرق می کنه و به قول خودش سیستم آلمانی کار میکنه. استادی که جزوه ی 510 صفحه ای رو خط به خط تدریس می کنه. تازه اونم با حروف و کلا سیستم آلمانی (سیستم DIN ) و بخاطر کله ی خلوتی که دارند معروفند به کلِ آلمانی (منظور از کل ، کچل میباشد).

این درس مشتمل بر 5 فصل استحکام ، پیچ ، جوش ، شافت و توپی ، فنر می باشد.

 

وسط نویس:

کتابی و با ادب می نویسم که بخندم ( bEkhEndEm) دور همی

 

مشروح اخبار:

ایشون (کل آلمانی) یه امتحان میان ترم می گیرن که شامل 3 مسئله می باشد که هریک دارای 25 نمره می باشند که از این 3 مسئله باید 2 مسئله را به دلخواه حل کنیم. وقت امتحان هم 3 ساعت می باشد و نمره ی امتحان همانطور که ذکر گردید 50 نمره می باشد. ضمنا از یک فصل مسئله ی تکراری نمی دهد در این امتحان.

خلاصه من برای این امتحان فصل مربوط به پیچ رو بی خیال شدم و دیگر فصل ها را مطالعه نمودم.گفتم فوقش اگه از 3 تا مسئله  یکیش هم از پیچ باشه من اون 2 تای دیگرو جواب میدهم.

دست بر قضا امتحانی که گرفته شد شامل 3 مسئله از  استحکام و جوش و پیچ بود. اینجانب که در انتخابات ریاست جمهوری

این امتحان مورخه 20 خرداد برگزار گردید و در تاریخ 1 تیر نتایج آن در برد مکانیک زده شد و جلوی اسم اینجانب نوشته شده بود استحکام 17 – جوش 0 – پیچ 0 - 

خلاصه این به معنای آن است که دهانمان سرویس (یا همان مسواک)

 

تنقلات:

امتحان پایان ترم هم از 50 نمره میباشد که مجموعا با میان ترم می شود 100 و در نهایت هر نمره ای که حاصل شود تقسیم بر 4 می شود. بله تقسیم بر 4.

این اصلا به معنای آن نیست که راحت می شود نمره خوب گرفت و راحت پاس کرد و اینها.نخیر. نمی دانم با توضیحات رفته میزان خفن بودن این درس مشخص شده یا نه. ولی با وجود اینکه نمرات را در واقع از 25 نمره می دهد ، از حدود 200 دانشجویی که با این استاد این درس را بر می دارند یه چیزی حول و حوش صد- صد و پینچا تاشان حذف میکنند این درس را. (موقع امتحان پایان ترم همچی خلــــــــــــوت) و از آنهایی هم که می آیند نصفشان می افتند و نمی توانند پاس کنند.

 

ادامه ی گزارش:

پس چی شد؟ کل نمره ای که از میان ترم گرفتم 17 بود. نشستیم یه حساب کتابی کردیم دیدیم فوق فوقش هم پایان ترم را کامل 50 هم بگیریم با آن 17 می شود و تقسیم بر 4 می شود و ... 67 و اصلا با آن جمله ای که ترمی (یعنی در طول یک ترم کامل) می گفتیم طراحی اجزا را یا باید 20 گرفت یا حذف جور در نمی آید.

این شد که بر آن شدیم که ما هم حذف کنیم این درس را.

کمی بعد از اخذ این تصمیم به خودمان گفتیم که ببند دهنته (bEband dahanETE ) و دیدم که خداییش حسش نیست که  دوباره این درس کذایی رو بخونیم و اینها. پایان ترم در تاریخ 3 تیر برگزار نمود.

خلاصه پایان ترم هم دادیم و فکر کنم 45 بشم از 50.

 

زندگی زیبا می شود:

ایــــــــــنها همه گذشت تا به امروز که روز اعتراض به نمرات امتحان میان ترم بود. بالاخره نوبت به اینجانب رسید و داخل اتاق استاد مذکوره گردیدم و گفتم استاد چگونه شده که اینجانب آن همه برای مسئله جوش نوشتم و نمره ای که از جوش به اینجانب تعلق گرفته از این قسمت صفر میباشد.

استاد که اتفاقا خیلی با کمالات میباشند (و البته کل) گفتند برگه ات را می آورم. آورد و مشاهده گردید که در آن که مشتمل بر 2 برگه آ-چهار متصل به هم بود فقط جواب سوال استحکام موجود می باشد و در حد 2-3 خط در مورد پیچ. ایشان گفتند که شما به استحکام و پیچ جواب داده ای که از استحکام 17 نمره نصیبت گردیده و از پیچ متاسفانه نمره ای نگرفته ای.

آنجا بود که لحظه ی خوش زندگی من بود و گفتم استــــــــــــــــاد من به جوش جواب دادم و آن هم در برگه ی دیگر.به علت آنکه برگه ی اول دیگر جا نداشت.

خلاصه تو ورقه ها گشتیم و اون برگه ی دیگم هم پیدا شد و تصحیح کرد و جای شما خالی توفیق کسب 23 نمره از جوش نصیب بنده حقیر گردید و همانطور که مستحضرید میان ترم شد 40.

پایان ترم هم 45 که مجموعا می شود 85 و تقسیم بر 4 چند میشه؟ بله دیگه.زندگی زیبا می شود.

 

اعلامیه :

اعلام میکنم که قویا طرفدار جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد هستم و به ایشان هم رای دادم. با وجود اینکه خیلی ها به من رای دادند.

 

بیانیه :

آخه کل آلمانی رو چه به تصحیح کردن امتحان؟

از این اشتباها خیلی کرده.اصلا معروفه به اشتباه و سوتی در تصحیح

 

شورت استوری:

با تشکر از جناب آقای حجت الاسلام والمسلمین غلامعلی پور که بسیار استاد شریف و با کمالات و با اخلاق و محجوب و محبوبی هستند.ایشان استاد اخلاق اسلامی می باشند.با وجود تمامی موارد ذیل :

1. کلا 3 جلسه سر کلاسش رفتم اونم در حد نیم ساعت

2. تو همون 3 تا نیم ساعتی که رفتم سر کلاس پدر ایشان را در آوردم من ملعون

3. بیش از نیمی از جزوه ی ایشان را نداشتم و از 5 عدد سوال تشریحی امتحان فقط 2 تای آنها در جزوه ی من بود و 3 تای دیگر کاملا بلغورینگ

همین دقایقی پیش ملاحظه شد که ایشان 20 داده اند به من مفلوک (شرمسارم استاد بزرگ)

این نیز مضاف بر آن خوشحالی گردید.

 

شکایت:

من که گفتم یا 20 یا حذف. الکی که یه حرفو نمی زنم که

یک تصمیم سیاستمدارانه و هوشمندانه و سرنوشت ساز باعث شد که حذف نکنم این درسو.در نتیجه ...

 

پس گرفتن شکایت:

با توجه به اوضاع اخیر گروه مکانیک که در شرف عوض شدن مدیر گروه می باشد، چون این موضوع را مهم تر از موضوع شکایت خود می دانم ، لذا شکایتم را پس گرفته و اعلام می دارم که اون بالای بالا که نوشته ام موضوع ، منظور از آن 3 نقطه امنیت امتحانات می باشد.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 23:43 |  لینک ثابت  

یکشنبه 1387/08/26

سرقت

موبایلمو دزدیدن

(۳ سوت)

امروز تو سلف دانشگاه

به همین راحتی

به همین سادگی

(به همین خوشمزگی...برنج دانه بلند محسن  )

 

پیوست : بازم خدا رو شکر که گوشیم ۷۰۰-۸۰۰ تومن نبود 

ضمیمه : یه شارژر گوشیه اضافه دارم اگه کسی خواست

نوشته شده توسط BooMfaNg در 20:36 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1387/08/20

تا شقایق هست زندگی باید کرد

چی شده که باز من برگشتم اینجا؟

دااایییی

شدم من

واسه اولین بار تو عمرم

اسمشم شقایق

نفسسسه داییشه

عشققق داییشه

عمممر داییشه

زندگییی داییشه

شومپوس کوپولیه داییشه

دیگه خودتون بفهمین که تا بی نهایت خوشحالم 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

پاورقی : تقریبا بعد از یک سال این یه بهونه ای شد که برگردم یه پست بنویسم.شاید تداوم پیدا کنه باز مثل قدیم  خودم که دلم میخواد باز بیام این آبادی رو یه سر و سامونی بدم.وخ نیست لامصب وامونده صاحاب

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 22:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/09/03

3 دقيقه و 12 ثانيه

3 دقيقه و 12 ثانيه

.............

يه كاري رو تو اين مدت انجام ميدم

بعد خودم دوسش دارم

تو ادامه مطلب نوشتم چيه

ولي قبل از اينكه بخونين ادامه مطلب رو حدس بزنين

حدستونم تو نظرا بنويسين

 

انقد لجم مي گيره

شب تولدت باشه

بعد يه عده آدم مشكل دار بيان تو خونت گريه كنن و سينه بزنن و اينا

يعني چي آخه؟ اه اه اه

يه چيزيشون هست اينا

تولد امام رضاس. بعد به جاي اينكه شادي كنن و اينا

اومدن تو حرمش دو ساعت همينجوري سينه ميزنن

اه اه اه

انقد لجم مي گيره

 

از يه چيز ديگه هم لجم مي گيره

اينكه آدما واسه خودشون یه ايده آل هايي دارن

يعني يه دسته خصوصيت و ويژگي هست كه اونا رو خيلي دوست دارن

حالا از چي لجم مي گيره؟

مشكل اينجاس كه اين آدما فقط توقع دارن كه اين خصوصيات تو شخص مقابلشون باشه

و اين احمقا سعي نمي كنن كه اون خصوصيات رو تو خودشون بوجود بيارن

(اين قسمتو از خودم ننوشتم. از رو يه نوشته نوشتم.فقط به زبان روان تبديلش كردم.مثلا اونجا به جاي احمقا نوشته بود نادانان)

 

من از اين غذاها كه بايد حمله كني بدم مياد

بهشون ميگم غذا حمله اي (سلف سرویس تو عروسیا و اینا)

چيه؟ اه  مسخرس


ادامه مطلب
نوشته شده توسط BooMfaNg در 21:5 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1386/08/30

من خواب نیستم...بیداره بیدارم

ساعت 4 صبح ییهو از خواب پریدستم
بعد دیدم اووووووو این ممد هنوز داره با خانومش صحبت میکنه(تلفنی)
از ساعت 12 شروع میکنن به حرف زدن تا هر وخت خدا بخواد
با خودم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم
اول گفتم بذار یه کم فضولی کنم(مطمتن بود که من خوابه خوابم)
بعد که یه کم گذشت دیدم اصلا هیجانات نداره(میدونین چیا گفته میشد دیگه)
بعد باز گفتم چیکار کنم و چیکار نکنم و اینا
به فکرم رسید که اسکولشون کنم.یه اسکولاسیونه هیجان ناک
اولش که یه کم تیریپ خروپف و اینا اومدم
بعد این ممده واسه خانومش میگفت که این داره خروپف میکنه و کرکر میخندیدن به من
قدم بعدی چی بود؟ حرف زدن تو خواب!
خیلی طبیعی مثل اینایی که تو خواب حرف میزنن
گفتم ((با من کل کل نکن.حالتو میگیرما))
بعد باز اینو واسه خانومش گفت و خنده هاشون بیشتر شد
خنده هایی که حاکی از مسخره کرن من بود
ولی کور خوندن
همونجا یهو بلند شدم و نشستم و چراغا رو روشن کردم(کلیدش دم تختمه)
بهد دست زنان و فریاد کشان و سرود خوانان گفتم
اسکول شدین ... اسکول شدین ... اسکول شدین...
تولد اسکول شدنتون موبارکککک ... تولد اسکول شدنتون موبارکککک
بعدشم زدم زیر خنده و غش غش بلـــــند خندیدم
ها ها ها.منو مسخره میکنین؟ منو دست میندازین؟منو بازی میدین؟ عمـــــرا
هنوز زاییده نشده چنین کسی. هـــــــــا هــــــــــــا هــــــــــــا.
آی خندیدیم دیشب

من دوست دارم که وختی که بیرون ساندویچ میخورم
وختی که به نصفش رسیدم شروع کنم از تهش بخورم
چون ته ساندویچ بسته است و چیزی نیست دیگه
بعد ضد حاله که اون آخر کار اونجایی رو بخوری که توش هیچی نیست
واسه همین از نصفه به بعد شروع میکنم از تهش بخورم
که آخر کاری به نون خالی نرسم و آخر کار ضدحال نخورم

دیروز ظهر بابامو پـــــــــــــــخ کردم
تازه از سرکار اومده بود.رفت تو اتاقشون
رفتم سلام کنم و اینا.دم در اتاق وایسادم.تو نرفتم
اونور اتاق بود.نمی دیدمش.ولی از یه آینه که تو اتاقشونه دیدمش
پشتش به من و آینه بود
همینجوری منتظر موندم و از تو آینه نگاش میکردم
به محض اینکه برگشت
پریدم تو اتاق و گفتم پــــــــــــــــــــــــــــــــــخخخخخخخخ
بقیشو بی خیال

من دوست دارم وختی که یه غذایی میخورم که استخون داره
هر غذایی که استخون داشته باشه
آخر کار شروع کنم به خوردن استخوناش
دوست دارم خب

حال که می اندیشم می بینم که با شخصیتای خطرناکی شوخی کردم

از اول دبیرستان هم کار میکردم و هم درس میخوندم.بطور همزمان
2 تاشونم خیلی خوب انجام می دادم
ولی اصلا احساس خستگی نمی کردم
حالا که کارم شده فقط درس و درس و درس خیلی احساس خستگی میکنم
چــــــــــــــــــــــــرا؟

نوشته شده توسط BooMfaNg در 10:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/08/24

فلسفانه

شنبه: اگه اولش به فکر آخرش نباشی.آخرش به فکر اولش می افتی !!
 
یکشنبه:هر چی فکر میکنم نمی تونم بفهمم كه بالاخره سكوت نشانه رضایت است
يا جواب ابلهان خاموشي است؟!!

دوشنبه: كلاس زبان خيلي حال داد. موضوع اين بود كه يه شمع تو بارون رومانتيك تره يا يه شمع تو باد؟چرا؟
(من گفتم بارون.حالا دليلش به خودم مربوطه )
بعد يكي از بچه ها گفت كه تو بارون چون ميشه با دوستات بشيني دور شمع و بگي و بخندي و اينا
بعد من به فارسي گفتم يه سوني اريكسونه كا 750 داشته باشي و يه آهنگ جواد يساري بذاري و قر بدي :))
بهدش ديگه بازم يه چند تا تيكه قيشنگه ديگم انداختم و كلا خيلي خنديديم.قبلنا روم نمي شد
جالب اينجاس كه تو كلاسمون 17 تا دخترن و من اسم هيشكدومو نمي دونم.فاميلاشونم نمي دونم
سپس در راه برگشت يكي از همكلاسياي دبستانو ديدم
1 ساعت داشتيم قدم مي زديم و درباره خاطره هاي اون موقع صحبت ميكرديم
مثلا من با 2 نفر دوست شده بودم كه خوراكيامونو با هم تقسيم ميكرديم.اونا چاشت زياد مي آوردن
در ضمن اين پسره كه تو راه برگشت از كلاس ديدمش همون بود كه يه بار باهاش دعوا كرده بودم و
زده بودمش(همون موقعا).بعد با مامانش اومده بودن دم خونمون و اونم زار زار گريه ميكرد
منم غش غش تو دلم ميخنديدم.قشنگ يادمه.سر ظهر بود. موقع ناهار اومدن دم خونمون
بعد كه رفتن خونشون.منم رفتم تو خونه و خوردم. هم ناهار. هم كتك

سه شنبه: من با موبايلم زنگ زدم به موبايل پسر خالم كه تو خونه خودشون بود(تهران)
ممد با موبايلش زنگ زده بود به موبايل پسرداييم كه خونه مامانيم بود(تهران)مامانمم اونجا بود.
من داشتم با دختر خالم(داشت يخ حوض مي شكست) صحبت ميكردم. ممد با مامانم . اينا همزمان بود
بعد به دختر خالم گفتم كه مامانم برگشته مشهدا.گفت دروغ ميگي و اينا.گفتم بيا با خودش صحبت كن
بعد گوشيمو گرفتم جلو گوشي ممد و دخترخالم با مامانم صحبت كرد.بعد با داييم و اينا هم صحبت كرد
بعد با يه لحن غمگين و اينا گفت كه همه اومدن مشهد؟

چهارشنبه: اون پسره بود كه عاشق شده بود و اينا.به من گفته بود برم با دختره صحبت كنم
به عشقش رسيد. يعني با هم دوست شدن
دختره اصلا راضي نمي شد. انقد گير داد دوستم بهش تا بالاخره...
منم يه بار به دختره گفتم كه دوستم ميخواد يه كم باهاتون صحبت كنه و اينا
در ضمن اين دوستم خيلي پسره خوبيه. قهرمان كاراته جهانه.ركورد جهاني داره
چند بار تا حالا تو جهان اول شده.ولي يك پسره مهربون و فروتنيه.خيلي باحاله

پنجشنبه: لذتي كه در فراغ هست در وصال نيست
چون در فراق شوق وصال هست
ولي در وصال بيم فراق

هفت شنبه: خب من مامانمو ميخوااااااااام. پوسيدم از تهنايي       

نوشته شده توسط BooMfaNg در 20:47 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1386/08/14

هیجان

زندگی من در آینده (یعنی وقتی بزرگ شدم)یکی از این دو راه خواهد بود
ولی هر دوتاش هیجان انگیزه.اینو دوست دارم

I. یه رفیق (پسر) مثل خودم پیدا میکنم
منظور از مثل خودم یعنی خل و کله خراب و پرانرژی
یه رفیق اینجوری پیدا میکنم
البته الان یه چند نفری هستن تو ذهنم که به درد این کار بخورن
بعد یه برنامه می ریزیم
هر شب می ریم عروسی
همینجوری الکیا.شاید هیشکی رم نشناسیم
اگه کسی هم ازمون پرسید شما کی هستید؟
میگیم که از دوستای داماد
خب هر کسی غیر از داماد بهمون شک نمی کنه
داماد هم که شب عروسیشه و 2 حالت داره
یا بیچاره انقد حواسش پرته و گیجه که باور میکنه ما دوستاشیم
حالت دیگشم اینه که می فهمه ما دوستش نیستیم
که در  حالت دوم نمیاد عروسیشو بخاطر 2 تا مهمون اضافی خراب کنه
خلاصه کسی کاری بهمون نداره
حالا که وارد مجلس شدیم یه سری کارا هست که من دوست دارم انجام بدم
دوستمم مثل من خواهد بود دیگه.پس اونم دوست داره انجام بده
بازی با بچه کوچولوها و مخشون رو کار گرفتن
رقصیدن و خندیدن و شاباش گرفتن و شایدم خوندن
صمیمی شدن با بیشتر مهمونا و شوخی کردن باهاشون و خنده های غش غش
مخصوصا با فامیلای درجه 1 عروس و داماد
مهم تر از همه گرم کردن مجلس به صورتی که همه خوششون بیاد و لذت ببرن
یعنی جوری باشه که اونجا همه شیفتمون بشن
و همه فامیلا بگن که ایول داماد عجب دوستایی داره
عروس هم به داماد بگه که این دوستات تا حالا کجا بودن اینقد باحالن
خود دامادم بگه که خوب شد لوشون ندادم
آخرشم خوردن یه شام توپول که قشنگ ترین قسمتشه
بعدم که اگه پایه بودند.عروس کشون و اینا
این برنامه هیجان انگیز تا کی ادامه داره؟
تا وقتی که تو یکی از همین عروسیا از دو تا دوشیزه خانوم خوشمون بیاد
و بعدم ایشالا عروسیه خودمون و بعدم دیگه آدم بشیم
بعدشم یه زندگی ساده به دور از هرگونه فعالیتای سیاستی و دولتی و اینا
4-3 تا هم بچه توپول موپولی و شومپوس کوپولی
زندگی زیبا می شود

 II. تو این راه من اصلا ازدواج نمی کنم
بچه دار هم نخواهم شد
تنهای تنهای تنها زندگی میکنم
نمی خوام کسی تو زندگیم باشه که خیلی دوستش داشته باشم
(علی رغم میل باطنیم)
ولی واسه وارد شدن به اینجور زندگی مجبورم
چون این راه. راه خطرناکیه
میخوام وارد بازیای پیچیده سیاسی شم
میخوام کارای بزرگ بزرگ بکنم
کارای خطرناک
استعدادشو هم دارم
میخوام با فکر عمیق و سیاست زندگی کنم
یه چیزای خیلی بزرگی رو عوض کنم
خیلی هیجان داره
تو این راه بازیای خطرناکی هست
پس مطمئنا دشمن هم زیاد خواهم داشت
واسه همین نمی خوام عزیزی داشته باشم که کسی بتونه بهش آسیبی برسونه
چون بزرگترین ضربه ها رو به هر شخصی میشه اینجوری زد که به عزیزانش آسیب برسونی
اون موقع تو تموم دنیا فقط یه مامان دارم که خیلی دوستش دارم
که فکر اونجاشام کردم
انقدر از مامانم دور میشم و اونقدر مواظبم
که اصلا کسی متوجه نشه من مامان دارم
البته بصورت خیلی مخفیانه خودم شخصا ازش مواظبت میکنم
خودم شخصا. چون به هیچ کسی نمیشه اعتماد کرد
به هیچ کسی نمیشه اعتماد کرد

داروغه برده آذوغه ها رو
باز یکی خونده دست ماها رو
از ما گرفتن هر چی که داشتیم
از ریشه کندن هر چی که کاشتیم

نوشته شده توسط BooMfaNg در 12:49 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1386/08/07

هفت

دیشب باز تصمیم گرفتم که 7 رو بنویسم
ولی میدونم که مثل دیشبیه نمیشه
حالا می نویسم

7. همی گویم و گفته ام بارها
عــــــــــاشق باشین
همیشه و همه جا
یعنی اگه عاشق نباشین ول معطلین
اگه میخواین زندگی کنین عاشق باشین
فــردا که قـــیامت آشکـارا گـردد   آن دل که نه عاشق است رد خواهد بود
تو زندگی عاشق یه چیزی یا یه کسی باشین
مهم نیست که اون یه کسی کی باشه
یا اون یه چیزی چی باشه
ولی فقط عاشق باشین
همین
مثلا میشه عاشق یه گلدون بود
میشه ها
واقعا میشه به یه گلدون و گلی که توش هست عشق ورزید
هر کاری میتونی می کنی که خوشحالش کنی
ازش مراقبت می کنی
بهش آب میدی
میذاریش تو آفتاب
مرتب جاش رو عوض میکنی و میذاریش جایی که بهترین جا واسه اونه
گلدون رو همینجوری مثال زدما
ولی مثال بدی هم نبود
ساکته.آرومه.کاری به کارت نداره.اعتراض نمی کنه
دوست داشتنشم با گل دادن نشون میده
ولی موقعی گل میده که دوستش داشته باشی
یعنی مثلا این کارایی رو که گفتم براش انجام بدی
البته یه بدی هایی هم داره
که ممکنه کسی که عاشقشه اونا براش مهم نباشه

از من بعیده از این حرفا بزنم.نه؟
حالا واسه اینکه از این حال و هوا بیایم بیرون:

الف)شعر نو:
یاد من باشد که فردا بروم باغ حسن
گوجه سبز و زردآلو بخرم

ب)داستان:
یه روز یه گونجیشکه تو هوای خیلی سرد داشته پرواز میکرده
بالاش یخ میزنه و میفته زمین و چیزی نمونده که بمیره
ناگهان یه گاوی میاد از کنارش رد میشه
و یه ....ِ گرم (یعنی کار بد میکنه) میندازه رو گونجیشکه و میره
بعد اون ....ِ گرم باعث میشه که گونجیشکه گرمش بشه و نمیره
گونجیشکه به هوش میاد و شروع میکنه به جیک جیک کردن
بعد یه گربه میفهمه و میاد و اون ....ِ گرم رو از گونجیشکه پاک میکنه
بعدم میخورش
تموم
حالا نتیجه داستان:
1) هر کسی که .... بندازه روت دشمنت نیست
2) هر کی که از تو .... در بیارت دوستت نیست
3) هر وقت تا حلق تو .... فرو رفتی حداقل خفه شو و جیک جیک نکن

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:39 |  لینک ثابت  

یکشنبه 1386/08/06

مخم هنگ کرده

۱. یه پسری(دوستم)
به قول خودش عاشق یه دختری شده
(منم همون قدر می شناسم دختره رو که اون پسره می شناسه)
بعد پسره گیر داده که من برم با دختره صحبت کنم
میگه خودم نمی دونم چی بگم
قبلنا یه چند بار دیگه هم همچین درخواستی ازم شده بود
من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم
اگه نرم باهاش حرف بزنم که این بیچاره کلی ناراحت میشه
اگه برمم که نمی تونم برم.اصلا چی بگم؟اصلا چی جوری بگم؟
به پسره میگم که به یکی دیگه بگو این کارو بکنه
میگه.نه فقط تو.به یکی دیگه بگم می ترسم که اون یکی دیگه نامردی کنه
.........
من قیافم به کسایی میخوره که وقتی یه پسری از یه دختری خوشش اومد برم به جای پسره با دختره صحبت کنم؟!!!

۲.گاهی اوقات یه تهدیده واقعا الکی
ولی با یه عالم هارت و پورت
و یه عالم پیاز داغ
واقعا می تونه کارساز باشه
اصلا فکر نمی کردم اینقدر کمک کنه

۳.دیشب تو راه رفتن به یه جایی
بعد خیلی راحت یه ماشین زد به یه نفری
خیلی بد رانندگی میکرد
مست بود
بعد اون یه نفر جلو چشام مرد
دفه اولم بود صحنه اینجور تصادفا رو می دیدم
دفه اولم بود که یه نفر جلو چشمام جون داد
بعد شما ببینین که من دیشب حالم چی جوری بوده
هنوز همش جلو چشمامه

۴.من واقعا موندم چطور بعضی مردا
به زنشون اجازه میدن که اینجوری بیان تو خیابون
اصلا دین و شرع و عواقب این کار و پلیس و اینا رو بذاریم کنار
چی جوری میتونه تحمل کنه که همه 4 چشمی به زنش نیگا کنن
یعنی اون مرده هیچ حس خاصی بهش دست نمیده؟!!
اصلا و ابدا واسم قابل تصور نیس

۵. انقد گفتم که سر به سر من نذارین
گفتم حرصمو در نیارین.کفریم نکنین
اینجوری باهام در نیفتین
سعی نکنین سرم کلاه بذارین
من سگ میشما
گوش نکردن
مثل سگ و گربه پریدن به جون هم
جلو اون همه آدم...اونجا
خودمم فقط وایسادم نیگا کردم. راحت

۶.فکر میکنم که اگه من از یه بنده خدایی خوشم میومد و دوسش داشتم
عجب فاجعه ای میشدا
قشنگ میشد فیلم هندی
بابای اون بنده خدا شدید به من علاقه داره و دلش میخواد...
بعد خود دختره یکی دیگه رو دوست داره. اونم کی...
نچ نچ نچ

۷. اینو پاکش کردم
جدا نوشتم.به خدا نوشتم. 21 خط شد
اصلنم واسه این ننوشتم که پاکش کنم
ولی دستمو گذاشتم رو delete و تا بالا اومدم

خلم من.شما جدی نگیرین!

نوشته شده توسط BooMfaNg در 18:25 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1386/08/02

کره خر

امروز جیب عقب شلوارمو پاره کردم رفت پی کار و زندگیش
انداختمش تو سلط :) آشغال
خیلی جیب کره خری بود
در عرض 4 روز 3 تا چیز از توش گم شد
یکشنبه که یه تراول 50 تومنی گم شد رفت پی زن و بچش(عروس شد)
دیروزم که یه فیش 4000 تومنی و یه فیش 500 تومنی ریخته بودم واسه گواهینامه و اینا.از بانک که اومدم بیرون گذاشتمشون تو همون کره خره
هیچی دیگه.اونام گم شدن و رفتم دوباره ریختم 2 تا فیش دیگه
امروزم که صبح شیش ساعت پا شدم رفتم کتابخونه.بعد یارو زنه میگه ورود فقط با کارت عضویت.حالا هرچی میگردم نیست کارتم.صبح تو همون کره خره بود
55 تومن و یه کارت کتابخونه عروس شدن رفتن. البته اون فیشا هنوز تو عقدن.اون کارته هم تازه امشب میخوان شیرینی بخورن
گور بابای هر سه تاشون.در کل من ید بسیار طولایی دارم در گم کردن پول و این چیزا
ولی نه دیگه در عرض ۴ روز ۳ تا.پس امروز اون جیبه رو پاره کردم.کلا از شلوارم کندمش
چون میدونستم دیگه هرچی بذارم توش گم میشه
البته میشد یه کار دیگه ام کردا.پارش نمی کردم.بعد هر چی رو که میخواستم گم بشه رو میذاشتمش تو کره خر
بعد فکر کردم که این چه کاریه.هر چی رو بخوام گم شه خب گمش میکنم دیگه.

دیروز تولد مولانا  بود.هشتصدمین سالگرد تولدش.تبریک میگم.هم به اونایی که دوست دارن مولانا رو و هم به خود مولانا جونم.چند بیتم ازش می نویسم

در هوایــت بــی قــرارم روز و شـــب     ســر زپــایــت بر نـــدارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم     روز و شب را کی گذارم روز و شب
تــا کــه عشقت مطـــربی آغـاز کرد      گـاه چـنگم  گـاه تــارم  روز و شب
مــی زنی تو زخــمه بر مـن   مـیرود      تـا به گـردون زیـر و زارم روز و شب
سـاقی ای کردی بشر را چـل صباح     زان خـمـیر اندر خـمــارم روز و شب
تـا بــنـگشــایـی بـه قـنــدت روزه ام      تــا قــیــامــت روزه دارم روز و شب
زان شـبی که وعده کـردی روز وصل    روز و شب را می شمارم روز و شب

نوشته شده توسط BooMfaNg در 12:4 |  لینک ثابت  

سه شنبه 1386/08/01

گناه

دیشب از کلاس زبان که برمی گشتم حالم خیلی بد بود
خیلی خیلی خراب
داشتم از درون آتیش می گرفتم
پر از اضطراب و دلهره و آشوب و ...
واقعا داشتم دیونه میشدم
واقعا کم آورده بودم
وقتی راه می رفتم تلو تلو میخوردم واقعا
صورتم پر اشک بود
واااااااااییییی
فکرش عذابم میداد
الانم نوشتنش راحت نیست
میدونم عـــــــــــذاب وجــــــدان بود
واسه یه گناهی که انجام داده بودم
وااااااای.وااااااااای
خدا منو ببخشه
چرا باید اون کارو میکردم؟
من با این همه ادعا
خیلی احمقم
الان یه کم بهترم
یه کم سبک شدم
خواهرمم خیلی کمکم کرد.باهام حرف زد
من خیلی پشیمونم.خیلی طلب بخشش کردم.خیلی منت کشیدم
.......
.......
مختارید هر فکری درباره من بکنید!
فقط بگم تنها طرف حسابم تو این مورد خداس.اون باید ببخشتم

 

یه جریانی هست که خیلی ذهنمو مشغول کرده
شایدم باور نکنین
برا من که غیر عادی بود
یه پسری بود با یه قیافه خیلی زشت و خیلی کریه
موهای خیلی بلند و ژولیده.کلا نامرتب بود طرف
صورتش پر جوش و خیلی وحشتناک بود
چند شب پیش تو اتوبوس کنار من نشسته بود
اون موقع چیزی نبود که بخوام عذاب وجدان داشته باشم
یکسره داشت با موبایل با این و اون حرف میزد
بعد صداش دقیقا مثل صدای دخترا
تازه مثل صدای دخترایی که صداشون نازکه
خیلی هم با ناز و با کلاس حرف میزد
یعنی اگه اونور خط بودی فکر میردی که یه دختر خیلی خوشکل و با کلاس و جذابه
هر وقت که نیگاش میکردم زل زده بود به من
واقعا زل زده بودا
واقعا ترسیده بودم
دیشب دوباره تو همون اتوبوس دیدمش
به من که نیگا میکرد می خندید.خنده وحشیانه

نوشته شده توسط BooMfaNg در 11:0 |  لینک ثابت  

سه شنبه 1386/07/24

حمله ی زنبورها

پریروز تو خونه دراز کشیده بودم پای تلویزیون
خیلی مریض بودم و بی حال و داشتم فیلم apocalypto رو نیگا میکردم
بعد چون هوای خونه خیلی گرفته بود
پا شدم و پنجره رو باز کردم.یه پنجره ای که هیچ وخت بازش نمی کنیم
wwwwwoooooowwwwwww
عجب فیلم باحالیه(از اینجا به بعد صحنه سازی اون روزه)
برده ها رو گرفتن.میبرن اون بالا.کلشونو میکنن و میندازن رو پله ها
تلق تلق تلق پله ها رو قل میخورن و می افتن جلو پای مردم که اون پایینن
مامانا نوزاداشونو میارن و از خون کله ها می مالن به دست و پای نوزاداشون
به تعبیر من به این فیلم میگن غــــــــول
یه جا که نقش اول فیلم داره از دست یه عده فرار میکنه
یه لوله زنبور که توش پر زنبوره رو میندازه جلوشونو و ...
کیفیتشم غول. dvd
تلویزیون از این گنده های  LCD (مال خودمون نیست.عاریه است...پیداش کردیم)
و به این خواطر بود که مجذوب فیلم گردیده بودم که ناگهان......
این 7 تا زنبور بالا سرم رو می بینین؟!!
کپ کرده بودم.زنبــــــور گاوی مثل تو فیلم
اونم 7 تا.آخه چرا 7 تا؟ پس چند تا؟ 8 تا مثلا !!!
گرخیده بودم
شما بودین چی کار میردین؟
اصلا مهم نیست چی کار میکردین.مهم اینه که من چی کار کردم
از اینجا به بعد آهنگ فیلم کازینو رویال(آخرین فیلم جیمز باند)رو گوش کنین
زجا برخاستم و رفتم طرف آفیسم.کلی قفل و رمز و اینا و رفتم تو
کلت کمری رو برداشتم و 7 تا تیر گذاشتم توش
فیششش فیششش.از BooMfaNg به مرکز.
فیششش فیششش.از BooMfaNg به مرکز.
لطفا عملیات رو تشریح کنید
مرکز: 7 فروند هواپیمای MD14 محتوی بمبهای اتمی
مرکز: باید سریعا منهدم بشند (فرمانده مرکز مثلا بروس ویلیسه)
(نقش منم مثلا برد پیت بازی میکنه)
من:حاجی.نوکرتم.با کلت کمری؟!!!
نمیشه یک دانه از او تفنگای فیلم shooter بدین؟
اینجوری که خیلی خیطه
فرمانده: تجهیزات محدوده.از کمترین امکانات بیشترین استفاده رو بکن سرباز
من:چشم قربان.دریافت شد.تمام.فیششش فیششش
جهش باد به سمت 42 درجه شرقی
سرعت وزش باد 896 کیلوتم در ثانیه
لباسای من: سبز پلنگی مایل به قهوه ای با خال خالای آبی و نارنجی و زرد و قرمز
اون عینکه هم زدم
کلا خوش تیپ مثل LEON تو فیلم THE PROFESSIONAL
یه کلاهه جنگی و یکی از این گوشیای حرفه ای تو گوشم
در سر من نیست هیچ منتی ذلتی
نوع بستن تجهیزات به خودمم مثل فیلم TOMB RAIDER فرض کنین
عملیات انهدامی با یه سری حرکات نمایشی و آکروباتی شروع میشه
حرکاتی دقیقا مثل حرکات لیتو در فیلم بلوک 13
من:مرکز تیر اول رو شلیک کردم
مرکز:نتیجه؟
من: هیچی حاجی.خورد به گلدون. شرمنده اخلاق جوانمردانت
ااااااووووووخخخ.یکیشون اومدم طرفم.ولی با جاخالی ردش کردم
شما میتونین حرکات جیم کری هم در حرکاتم ببینین بعضی وختا
دیییییششششششوووووو.دیش.دیش.دوف
مرکز:حالت خوبه؟چی شد؟
من:قربااااااانت. تو شیتوری؟
مرکز:تیر دوم چی شد؟
من: شانس آورد.میلی متری رد شد از بقلش.
اااااووووووییییی. اونجایی که آمپول زدم محکم خورد به دسته مبل
دیییششوو.دیییشششوو.دیییشششوو.دیییشششووو
مرکز: تیر سومم هدر دادی؟
من : نه قربان
مرکز: پس چی؟
من: همچی یه کم دستپاچه شدم
دستم خورد به این یاروهه هس که میره رو حالت رگبار
4 تا تیر با هم شلیک شد
شیشه های خونه اومد پایین
ممد مرد
یکیش که وسط راه پشیمون کرد و کلا خجالت کشید و بیخیال شد
اون یکی رم یانگوم خنثی کرد
مرکز: (اینجای فیلم خارجیه و +18 و دوبله نشده)
(از اینجا به بعد میشم به جدیت نیکلاس کیج تو فیلم ghost rider )
فقط یک تیر. باید تمرکز کنم
باید آتش درونم رو در اختیار خودم قرار بدم(دیالوگ نیکلاس تو همون فیلم)
یک پشتک و چند تا پرش از اینور به اونور و از اونور به اینور و از وسط به دو طرف
بـــــــــــووووووفـــــــــــــــــــــــــــــــــــگخجدز
تیر هفتم شلیک شد
اولین هدف رو منهدم کرد و از اون رد شد و رفت طرف دومی
بعدشم و سومی و بگیر برو تا شیشمی
شیش تاشونو منهدم و کرد و دیگه از تب و تاب افتاد
............
............
هفتمی هم کیش کردم و از همونجا که اومده بود تو از همونجا رفت بیرون
دم رفتن ازش پرسیدم که اگه تو ماه رمضون برف بیاد.دوست داری پاتو جای پای کی بذاری؟
سکوت کرد....بعده ها فهمیدم که گنگ بوده است و قدرت تکلم نداشته
..........
بعد که رفتم پنجره رو ببندم دیدم این همون پنجره اس که
جلوش یه عالم شاخه و برگ درخت انگوره که از تو حیاط خونه اومدن تا این بالا

نظر میخواهم چی کار؟!!!

نوشته شده توسط BooMfaNg در 20:14 |  لینک ثابت  

شنبه 1386/07/21

من منگلم

من منگلم هیچی واسم مهم نیستُ
خل و چلم ولی اصلا اصلا مهم نیستُ
آخه باید بگیرم من نمره بیستُ
نمی دونم اینکه منو صدا میکنه کیستُ

چرا اول شمابرین؟..نمی دونم               چرا بعد از شما بریم؟..نمی تونم
این بار قبل از شما میریم..تا بتونم           نکن دست دست که ما بریم..تا بخونم

در سر من نیست هیچ منتی ذلتی
قبول نمی کنم هیچ علتی غفلتی
به این بزرگی و به این شدتی. غیرتی
نشو از حرف من چرا در حیرتی؟ هی نتی جه
می ده حرف من چون دارم هیبتی عزتی

چرا اول شمابرین؟..نمی دونم               چرا بعد از شما بریم؟..نمی تونم
این بار قبل از شما میریم..تا بتونم           نکن دست دست که ما بریم..تا بخونم

اینا رو بهت گفتم تا بدونی محسن
هست آره  دست داره
پس داده حرفاشو  قصد داره
برداره رفتاره...حرف داره
حرفاش زهر داره.حد داره
عمل کن.مرد داره.صبر داره

چرا اول شمابرین؟..نمی دونم               چرا بعد از شما بریم؟..نمی تونم
این بار قبل از شما میریم..تا بتونم           نکن دست دست که ما بریم..تا بخونم

من منگلم...دیش دیدو دیش دینی دی
من منگلم...دیش دیدو دیش دینی دی
من منگلم...
من منگلم...
من منگلــــــــــَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

یکشنبه هفته پیش یه عالم کار داشتم.خیلی
باید یه عالم تو شهر اینور اونور میرفتم
کلا نا امید شده بودم و فکر میکردم که به همه کارام نمی رسم که
خدا یه موتور رسوند. یعنی یکی رو با موتورش دیدم و ...
از این سی جی 125 جوادیا نه ها. موتور trailبود.200 سی سی بود.
یوهــــــــــــو.خیلی حال داد.تو بزرگراه.... . ایول
کلاهم سرم بود. چون با کلاه خوش تیپ تر میشدم.دلیل دیگه ای نداره
واسه یه بارم که شده امتحان کنین.کیف میده ها
ترجیحا اگه دو نفره سوار شین بهتره. راحت تر میشه تک چرخ زد


در ضمن دارم میرم آموزش رانندگی. کلاساسی تئوریش تموم شد
اونام خیلی باحال بود.یعنی بچه های کلاس خیلی باحال بودن
تا حالا تو هیچ کلاسی اینهمه بچه شر یه جا ندیده بودم
البته کلاسا مختلط بود و من منظورم پسراس
خیلی تیکه مینداختن. تیکه های قشنگ.
خانومای با شخصیت وانمود میکردن که خیلی ناراحتن
به خاطر تیکه پرونی های پسرای گل
منم میخواستم وانمود کنم که خیلی جنتلمن و جدیم.
ولی نتونستم. یعنی احساس کردم که کم آوردم
باید یه تیکه مینداختم که استعدادمو نشون بدم
یه تیکه ی متفاوت. نیو . مستقیم. پخش زنده
یه کم فکر کردم. بعد وسط آموزشای سرهنگه دستمو بلند کردم
خیلی جدی گفتم که جناب میخوام یه مطلبی رو به اقتضای کلاس بگم
سرهنگه خیلی خوشحال که یه آدم حسابی پیدا شده.گفت بگو
منم خل و چل وارانه و مثل اینا که یه چیز ساده ای رو خیلی جدی میگیرن
کلا به یه حالت خیلی پیچیده که تصورش واسه شما سخته گفتم:
به دنبال هر توپی یک کودک هم می آید
کلاس ترکید و من خوشحال از اینکه توانایی هام ثابت شد
........الانم دارم میرم آموزش عملی

**********

چقدر دلم میخواست که در آن موقعیت با کسی می بودم
یا حداقل تنها می بودم
ولی هیچ یک از اینها نشد
همراه کسانی بودم که اصلا برایم رضایت بخش نبودند

عیدتونم مبارک

نوشته شده توسط BooMfaNg در 12:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/06/06

MR PRESIDENT

 

داستان آقای رئیس جمهور

 

یک روز ساده مثل همه ی روزها خوابیده بود

ناگهان صدایی او را بیدار کرد و او با رویی خوش بیدار شد و دست و رویش را شست

صبحانه اش را خورد

ورزش صبحگاهی اش را کرد

برای رفتن به مسجد محل حاضر شد

کسی او را صدا زد

 گفت الان می آیم و کفشهایش را پوشید تا برود

به او گفتند مهم شده ای و باید خودت را در رادیو و تلویزیون معرفی کنی

 گفت هنوز زود است. ببین.هنوز ساعت ۵:۳۰ هم نیست

او را پیش آقای حیاتی بردند

کمی بعد با ضرغامی هم ملاقات کرد و با شوخی و خنده او را سر ذوق آورد

قرار شد که رئیس جمهور شود و مشت محکمی به دهان زورگویان بزند

گاهی اوقات هم حرکات ضدفرهنگی میکرد و علامت متال و اینا

مردم این سادگی اورا دوست داشتند

و گاهی ابراز احساسات شدیدی میکردند

گاهی هم کار به جاهای باریک میکشید

از خدا کمک خواست

و شناسنامه اش را برداشت تا به پای صندوق رای رود و به خودش رای دهد

مسیر از اول مشخص بود

فقط کافی بود دوباره کفشهایش را به پا کند

و لباس رزم بپوشد

تا به سمت قدرت حرکت کند

و شیوخ منطقه را ملاقات کند

او چهره های دوست داشتنی فراوانی دارد

گاه در جمع ماموران شهرداری

گاهی یک بلوچ

گاهی یک لرستانی غیور

گاهی یک تاجیک شیش آتشه

گاهی یک روستایی شاد

گاهی یک عرب تمام عیار

و گاهی نمی داند که دیگر کیست

اما همیشه با اتکا به خدا

برای مردمش دلسوزی میکند

من که خیلی آقای رئیس جمهور رو دوست دارم

خداییش خدمات زیادی رو انجام دادن تو این ۲ سال

 

من دارم میرم مسافرت

فهلا

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 10:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/05/29

money or nOt MONEY

money or nOt MONEY

امسالم از تابستون هيچي نفهميدم

اصلا مگه تابستون تعطيله؟

ها؟

نــــــــــــــــــــــه

5 ساله كه نميدونم تابستون يعني چي

تا قبل كنكور ميگفتم

تابستون امسال ديگه بي خيال همه چي

و بعد كنكور پا ميشم ميرم تهران

و صفا سيتي دربند

ولي منه خل

منه ديوونه

...........

همون آش و همون كاسه

من ميخوام تهنايي برم تهران

راحت باشم

نمـــــــــــــــي خوام

دلم تنگ شده

...............

شايد طي يك عمليات انتحاري

برم به همه وبلاگايي كه

از بدو تاسيس اينجا تا الان

به نوعي وبلاگمو خوندن

گفتم شــــــــــايد

...................

اين عكسا رم با دقت ببينين

وقت گذاشته شده براشون

بعد بگيد كه money or not mony

يا شايدم honey

چمدونم poney

sunny

dunny

jany

.

.

.

 

mOney caN giVe U house

nOt HOME

*********

mOney caN giVe U bed

nOt SLEEP

*********

mOney caN giVe U clock

nOt TIME

*********

mOney caN giVe U book

nOt KNOWLEDGE

*********

mOney caN giVe U partner

nOt LOVE

نوشته شده توسط BooMfaNg در 15:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/05/24

چرت و پرت به روایت تصویر / ...LiFE iS

 چرت و پرت به روایت تصویر

...LiFE iS

                                                 life is play

 

life is smile 

life is swim

life is give

   

life is dream

life is lOvE

نوشته شده توسط BooMfaNg در 17:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/17

خسران زده کیست؟!

  خسران زده کیست؟!

 

اگر آنها لذت بردند ، من غم آوردم

اگر آنها پول پرست شدند، من بت پرست شدم

اگر آنها مرد ابلاغ شدند، من مرد داغ شدم

اگر آنها دل به زندگانی بستند، من دل به زندگی بستم

اگر آنها وزرات یافتند، من سلطنت یافتم

اگر آنها گزارش کار می نویسند، من گزارش حال می نویسم

اگر آنها به آزادی خیانت کردند، من به آزادی وفادار ماندم

اگر آنها در شب نشینی های آلوده می رقصند، من در خلوت پاکم گل پاک صوفی می بویم

اگر آنها شکم فربه کرده اند آنچنان که در خویشتن خویش نمی گنجند، من عشق پرورده ام آنچنان که در خویشتنم نمی گنجد

اگر آنها کارمند دارند، من دردمند دارم

اگر آنها ماده شترِ پیرِ بیمارشان را به زور در پای قصر قربانی کردند، من اسماعیلم را به شوق در راه کعبه ذبح کردم

اگر آنها کسی را دارند که بنوشند و بخندند، من کسی را دارم که بسوزیم و بگرییم

اگر آنهادر انبوه هم بیگانه ی هم اند، ما در خلوت خویش آشنای همیم

اگر آنها طلا دارند، من عشق دارم

اگر آنها خانه دارند، من محراب دارم

اگر آنها صعود می کنند، من به معراج می روم

اگر آنها در زمین می خرامند، من در آسمان می پرم

اگر آنها پایان یافته اند، من آغاز شده ام

اگر آنها پیر می شوند، من جوان می شوم

اگر آنها وکیل شده اند، من معبود شده ام

اگر آنها رییس اند، من رهبرم

اگر آنها غلامِ خانه زاد و چاکر جان نثار شده اند، من امام پاک نژاد و راهب پاکبازِ مهرِ او شده ام

راستی ....

آنها کیستند؟

من کیستم؟

!!!!!!!!

 

 

نمی دونم چی شد که دیشب بعد نماز نشستم و اینا رو نوشتم

اصلا یه پست آماده داشتم درباره کنکور و ایناها

ولی نشستم اینا رو نوشتم.

و چون ممکن بود ممد از صدای تلفن بیدار شه، اون موقع آپ نکردم

نوشته شده توسط BooMfaNg در 8:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/02/27

داستان مینی مالیسم

             داستان مینی مالیسم *

 

 

و یک روز هم ......

وایییییییییییییــــــــــــــــــی ی ی ی ی!!!!!! *

فمیدی چی شد؟

اوخ اوخ اوخ

برقا رفت *

بعد عمری اومده بودم یه پست طولانی بنویسم

می خواستم براتون از پری دریای * بگم

پست قبلی رو خوندین؟ اصلا از کجا معلوم خودم ننوشته بودم؟ *

تازه این پستم من نیستم که می نویسم *

گل اگر طبیب بودی     کلاندستاینِ خود آپ می نمودی

اه چرا برقا رفت. میخواستم یه عالم چیز بگم

میخواستم بگم که

خیلی دلم میخواد بشم همون BooMfaNgی که بودم. همون BooMfaNgی که اصلا تو این فکرا نبود. چقد خوب بود.

میخواستم بگم که

یه بارم اومدم هر روز صبح که از خواب پامیشم  همه چیزای قبلُ فراموش کنم و یه روز جدید. تئوری باحالی* بود. خوشم اومد.*

میخواستم بگم که خیلی اتفاقی دوشنبه  امتحان ادبیات داشتم *

میخواستم بگم که دوشنبه تو مردسه جاییــــزه  گیریفتُم * فرشته مهربون برام جاییزه آورده بود

میخواستم بگم که میان گل نیلوفر * و قرن   پی آواز حقیقت بدویم

میخواستم بگم که تازه فمیدستم که لبخندام فقط واسه بقیس. و واسه خودم وقتی تنهام چیزی برای خندیدن نمی بینم.

میخواستم بگم که اگه تو یکی از این طالع بینیا ننوشته بود که مرد متولد بهمن عاشق نی نیِ .اون طالع بینی رو بندازین سطل آشغال.

میخواستم بگم که من و آرش و جعفر * و  هومن و  سروش و مهرداد  خودمون یه اخراجیاییم .

و بالا الاغه میخواستم بگم که زیاد از اینجا خوشم نیومد. کلا دیگه حال نمی کنم اینجا وایسم

دلم تنگ شده

من در این تاریکی  فکر یک بره روشن هستم  که بیاید علف تنهایی ام را بچرد

اگه این آقای بزغاله لطف کنن بیان بچرن ممنون میشم

خِـــــــــــــــــــلاص

الان با خودتون میگین که حالا 4 روز داره سختی میکشه و خیلی سعی میکنه میخواد از زیر کار در بره هـــــــا

نـــــــــــــــــه *

اصلا آقای ببعی بذار بعد کنکور بیا این علفای ما رو بخور

ها اینم یادم رفت بگم

آآآآآیییییییی بردار بیار ایرانسل ببر. نون خشکیـــــــــــــــــــه . دمپایی کونَه  آهن کونَه  مس کهنه روحی کهنه نون خشک داری بردار بیار ایرانسل ببر. نمکیــــــــــــــــــــــه!*

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنین. امروز تجلد ناژین ِ . تجلدت موبارک ناژین کوچولو : ) . با آرزوهای خوب. خوش بگذره

 

 

* داستان کوتاه . داستان خیلی خیلی کوتاه. نوعی داستان که در آن آرایه اسکولاسیون ( oskolation ) بصورت واضح مشهود است.

 

* این علامت خوشحالی از بودن اینجا نیس. با اینکه خیلی خوشحالم از اینجا بودن. در پوست خود نمی گنجم.

 

*در نسخه اصلی و دست نویس نوک مدادم می شکنه. آخه یه نوشته خیلی طولانیه که توش درباره همه چی نوشتم.

 

*یک متن جدی و طولانی که دو دل بودم بنویسم یا نه. حالا شاید بعدنا

 

* نه واقعنیش خودم ننوشتم. همون نوشته بود که لینشکو گذاشته بود. اگه میخواست خودش بیشتر از خودش میگفت

 

*این پستو قرار بود یکی دیگه بنویسه . ینی بهش گفته بودم بنویسه. بعد ناز کرد. منم دیگه گیر ندادم . به قول شاعر پست قبلی. همون که از وجنات BooMfaNg  نوشته بود.همون که اگه میخواست خودش بیشتر از خودش میگفت  ... (برین بقیشو بالا بخونین بعد برگردین)

بعد منم دیدم که خودم که نمیتونم آپ کنم. واسه همین به محسن گفتم بیاد اینجا رو یه سروسامونی بده. اونم که عرضه این کارا رو نداره. الان اینا شاهکاره اونه.

 

* تئوری پردازشم باحال بود   :)

 

* اینجوریم شدا. مثلا هر روز صبح که پامیشدم تا شب درس میخوندم. بعد باز فردا صبش همه رو یادم می رفت. بعد یه ماه بود که هی هر روز یه کم مشتق میخوندم و تعادل شیمیایی و  آینه ها و یه کمم مقاطع مخروطی.  بعد دیم که اینجوری خیلی خیطه. یه ماهه دارم همین چند تا درس رو میخونم بعد هیچی یاد نمی گیرم. یادم نبود دیروزشم اونا رو خونده بودما. ولی یه جورایی آشنا بودن. بعد دیگه گفتم بیخیال. این سوسول بازیا باشه برا بعد کنکور . در ضمن تلمیح دارد به این سخن حضرت عیسی ((کسی به آسمانها راه نمی یابد.مگر اینکه دوبار متولد شود)) یا تلمیح داره یه این بیت ((صبح ها وقتی خورشید در میآید متولد بشویم))

 

* آخه فکر میکردم که سه شنبس . دیشبش اتفاقی فمیدستم . تازه شنبه هم امتحان زبان داشتم خبر نداشتم.نرفتم. (به تعبیری فاجعه بود)  دوشنبه که رفتم مردسه فمیدستم. فمیدستم که اونا اسکول نبودن که واسه ادبیات 5 روز وقت گذاشتن.من اسکول بودم. مدیره گفت چت بوده شنبه نیومدی. گفتم مگه چه خبر بود . گفت تو مستی؟  گفتم نه آقا الان یه هفتس پاکم . فقط دیشب 2 تا بسته سیگار کشیدم .... حالا اگه بشه باید با دبیر زبونه صحبت کنم که نگه غایب بودم.تجدیدم کنه که آخر خرداد دوباره برم امتحان بدم. هه . زبون تجدید شدم. خاک تو سرم کنن.

 

* یه دونه کیف بهم دادن  با یه دونه از این ماشینای حسابگرِ خارجی. اینجا فمیدستم که اینا هم اسکولن. از اون ور هی گیر میدن که چرا اله و بِله و سر جلسه  ورقمو ازم میگیرن . از این ور دوتا دوتا جاییزه میدن. 

 

* اینم تلمیح داره به شعر ((آخه دختر ... نیلوفر ... کی دیدی از من  .....ای دختر صحرا نیلوفر...آی نیلوفر ))

 

* اسم اصلیش ایمان .  معتادم هست : )  مواد مخرد استفاده میکنه. نچ نچ نچ

 

*تلمیح داره به (( من دیگه خسته شدم  بس که چشام بارونیه ... ))

 

* نه ولی خودمونیما. دمش قیژ . اس ام اس مجانی داره آدم حال میکنه. تازه دارم به وجنات ایرانسل پی می برم.

 

* کلا از ویژگیهای این سبکِ که ایناش * بیشتر از خود متن اصلیه * .

 

*منظور از ایناش همیناس دیگه. همین ستاره ها

 

*چه الکی دلم خوشه که این یه سبکیه واسه خودش : ) . تازه واسش ویژگی هم بیان میکنم. خیلی شوتما. چه دل خجسته و خرسندی دارما

 

                                                             

                                                

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/02/13

بومفنگ بزرگمرد تاریخ

 

در زمان غیبت بومفنگ بزرگ بر آن شدیم تا دستی بر وبلاگش کشیم و دوستان و هم قطاران را از رنج و دلتنگی دیرینه به در آوریم !

اکنون بومفنگ در غاری به وسعت اتاقی محقر در دامنه ی کوه های مارانوویچ در حال ریاضت و تقویت روح میباشد !

در سرزمین بومفنگ آباد ، هر بومفنگی که به سن قانونی رسید باید ماه ها به ریاضت و تقویت روح مشغول گردد و دوره ای از رنج ها را تحمل کند که به بومفنگی بالغ و کامل تبدیل شود !

و هنگامی که از تمامی مراحل گذر کرد تا ماه تایرومز ( همون تیر ماه خودمون ) در غار بونی فورد به ارتقای سطح روح بومفنگی خود بپردازد !

***

و آن هنگام که بومفنگ از دره ی ببرهای دندان دراز گذر میکرد ، دو ببر چاق و چله با آب دهان کش کرده و چشمانی گرسنه به سوی وی حمله ور شدند ... و بومفنگ به جز پوست ببری زره دیگر و جز چنگال خویش آلت قتاله ی دیگری نداشت ...!


ببرها آرام آرام دور بومفنگ میچرخیدند و کینه توزانه به وی می نگریستند ...و او با آرامش و تیز بینی آن دو را زیر نظر گرفته بود ... در یک لحظه دو ببر یکی از راست و دیگری از چپ به وی حمله آوردند ... و بومفنگ نیز در یک حرکت جانانه از جای بجست بالا و سر دو ببر چنان بر هم کوبانده شد که هر دو بیهوش نقش بر زمین شدند ... و اینجا بود که بومفنگ با دو مشت بر سینه اش کوبید و بلند گفت :

" یائو کی کی ... یائو کی کی " ( برین داستان پدران آدم از مجموعه داستان سایه روشن صادق هدایت رو بخونین تا بفهمین یعنی چی !!  )

چشمان متحرک او دور زد و همه ی موجودات و خلق عالم به نظر احترام به او نگاه کردند !!!

و بومفنگ دشنه ی برنده ای برداشت تا پوست دو ببر را قلفتی( همینطوری نوشته میشه دیگه ؟)  بکند و جامه و دستار نو بسازد و حال کند !

که یکی از ببر ها سر بلند کرد به ناله و عجز و لابه ...

« آ آ آ آ ...ی ... شوهــــــــــــــرم ... بیوه شدم ... بدبخت شدم ... آی ... عجب * ای خوردم ... وای هواااااااار ... تروخدا رحم کن بومفنگ بزرگ ... وای خاک تو سرم شد ... بی شوهر شدم ... رحم کن بچه هام خونه گشنه نشستن ... بی پدر و مادر بزرگ شب دو روز دیگه میرن راه میوفتن تو کوچه پس کوچه های جنگل و انگل اجتماع میشن و میزنن هم نوعاشونو می کشن و بعد معتاد هم میشن ... واااااای ...»

و کسی تا به حال آنچنان که باید به شفقت و مهربانی بومفنگ پی نبرده ...

دست نوازش بر سر ببر ماده کشید و او را بوسید ... ببر نر نیمه جان از سر غیرت فغانی بر آورد و غافل از اینکه هیچ غلطی از پنجه اش بر نمی آید ...!

و دل بومفنگ سخت جزغاله شد و آهی از ته دل کشاند ...! زه آبدیدگان بگشاد و جوی ها از دیده براند ...

گفت : « نووووش داروو .. هنوز زنده است ... تا سقط نشده نوشدارو ...! »

هوا خواهان به تکاپو افتادند و بدو از اینور به اونور ... و عقاب تیز پر دشتهای استغنا به بالای کوه های مارانوویچ شتافت و گیاه شفا بخش را از لای صخره ها چی و به کبک خوش خرام داد و عصاره اش را بر مرکز مردمک چشم چپ ببر چکانیدند و ببر جانی دوباره یافت ...

و بدین سان دو ببر همچون دو بادیگارد بومفنگ ماندند و به او خدمتهای بسیار کردند ...

این گوشه ای از دلاوری های این بزرگمرد تاریخ بود!

حال گوشه ی غاز عزلت گزیده و با یه سری کتاب و جزوه و تست و اینها خود را برای گزینش آخر بومفنگ آباد آماده میکند تا به یاری حق در این مورد هم موفق شود ! ( خدا صبرش دهاد ...! )

***

پ . ن : در سال جدید بومفنگ به همه تون حال داده است و به وسیله ی کبوتر نامه بر مدرن پیغام رسانیده که نظرات تائید نباشه و تنوعی داده !

پ . ن : شاعر میگه : کل اگر طبیب بودی وبلاگ خود  آپ مینمودی ... ( فیلتر شکن نداری نرو توو )

پ . ن : ایشالا پست بعدی خود بومفنگ میاد و دلتون باز میشه ( از دلتنگی در میاین )

این دسته گل هم یادگار گلهای تابستون برای همه ی شما

                                هدیه به شما  

نوشته شده توسط BooMfaNg در 2:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/21

بزن قدش (مثنوی من – دفتر هفتم)

بزن قدش (مثنوی من – دفتر هفتم)

 

ومن آن شب(4شنبه هفته پیش) با تمام وجود به عمق معنای (( موش آب کشیده )) پی بردم

و یا آن ضرب المثل خارجی ِ (( rain cats and dogs  ))

و چقدر سخت است حرف زدن در شرایطی که دو عدد قاب گوونده در دهانت است.خنده دار

راستی پارسال همین موقع بود که من اینجا را بوجود آوردم

این ایرانسل هم که خودش را مسخره کرده است (من ندارما !!!)

و من چقدر از این فیلم (( زن بدلی )) خوشم آمد. خیلی قشنگ بود

با اینکه 100% فیلمنامه اش یک کپی از فیلم (( family man)) که نیکلاس کیج بازی میکند بود

ولی دمشان گرم. قشنگ درست کرده بودند. حتما بگیرید و در جمع خانواده نگاه کنید

امسال اولین نوروزی خواهد بود که به تهران نخواهم رفت

در و بَرَم را نگاه میکنم

و می بینم که چقد اینجا تاریک است

 من چگونه دارم می نویسم !

نمی دانـــــــــــــم خودم هم. چشمم را میزند

یادش بخیر کوچک بودیم چقدر گل یا پوچ بازی میکردیم

حوصله ندارم که واسه وبلاگم جشن تولد بگیرم. تازه الان بچس چیزی نمی فهمه.

بزن قدش که 2 سالگیش جبران می کنم...  نه شوخی کردم. می فهمی. تولدت مبارک.

بد تر از آن بالا (یه کم بالا) که لحظه تحویل سال تهنا هستم. تهنای تهنا در یک خانه بزرگ.

شاید خانه نمانم و بروم جایی دِگر که مثل اینجا و آنجا نباشد. بل به از اینجا و آنجا

و همان شب کماکان یاد آن جمله معروف می افتادم که

روی پرده ها نوشته اند و به در و دیوار شهر زده اند که ((از دعا برای طلب باران غفلت نکنیم))

باید روی فیزیک بیشتر از این ها وقت بگذارم و همه دروس عمومی را در عید بخوانم

و چقد خوب است که الان میتوانم ته دیگ + گوجه سبز + بقیه خوردنی های سفت  بخورم  

و بدان و آگاه باش که شناختن یک BooMfaNg  به همین راحتی ها نیست

حتی تو که فکر میکنی از او خیلی میدانی . شاید هنوز هیچی ندانی

چه جالب! من ارتودنسیم تیموم شد. ولی مال خواهر کوچولویم کیمیا تازه شروع شد.

کِی میشه من دایی شم؟ چقد خوب میشه هااااا. یه خواهر زاده شومپوس کوپولی

بگه: دایی... دایی منو ببر پارک.

منم همچی سفت بغلش کنم و ببرمش پارک و یه بستنی براش بخرم

عمو هم بشوم بد نیست هاااا. از آن عمو خوب ها میشوم. قول ِ قول.  بابا که ...

و من ِ خول وَ چِل رفته ام و یک پازل 1000 تکه خریده ام و دلم خوش است که میتوانم درست کنم

هیچ طرح و راهمنایی هم ندارد جز یک عکس کوچولو(خیلی باحال میگم کوچولو. نه؟)

عکسش همون 2 تا نی نی اند که در انتهای پست گذاشتم.(عکس سوم )

کار مشکلی به نظر می آید. اصلا بخاطر همان عکسش خریدم. خیلی ناز است

فهلا تا همین جا باشد تا باز بعدا بیایم و برایتان تف دهم.

و این داداشِ خُل تر از خودم رفته است و از دوستش

یک عدد گربه پشمالو قهواه ای روشن توپول گرفته و ولش کرده درون اتاق

با اینکه انسانِ (مجازا یعنی گربه) با شخصیتی است

و حتی اگر از آن کارها داشته باشد یک جوری به ما می فهماند

ولی خودمانیم ... من ازش می ترسم اندکی. جالب که او هم از من می ترسد . 

و از همین جا نوروز را به همه تبریک می گویم و آن کارت که پارسال هم بود تقدیم به شما

بزن قدش که  آدما چه زود اُسکل می شوند. نمونه اش همین حمیدsms  که تو مدرسس

بعضیا هم مثل معلم آمار سال دوم خوداُسکلیِ مضمن دارند

امسال دیگر بالاخره شیعیان عید دارند ( دو نقطه plus  دی ) ولی کنکوریها ندارند

من هنوز دارم به آن وبلاگی فکر میکنم که چند روز پیش خواندم که رفت فرودگاه و رفت  : (

کاش الان داشت این مثتوی را میخواند : (   نه؟  به من ربطی نداشت. ولی حالگیری بود

اوه اوه اوه. باید سه نوبت واکسن بزنیم. اینها هم اومدن دست گذاشتند رو  68آیِ بخ بخ

و من چقدر دوست دارم از این شاخه به آن شاخه پریدن را. کلا با این شیوه خیلی حال میکنم

وقتی که ییهو به من نزدیک میشود (گربه هه) جیغ میشکم. او بیشتر میترسد و فرار میکند

نکند یک وقت هوس کند که به آکواریوم حمله کند. بالاخره حیوان است دیگر. ولی اُسکارها میخورنش

بهار خوشگلم دوباره داره میاد. (نه ایهام داره . نه ایهام تناسب . نه هیچی. بهار=فصل بهار )

در دهن لاله باد ریخته و بیخته       بیخته مشک سیاه ، ریخته دُر ثمین

بزن قدش که تا کنکور فقط 3 تا پست دیگر می نویسم.

بهم داده بود 19 ( همون که خود اسکلی مضمن داره. قول داده بودم می تعریفم)

بعد رفتم پیشش و گفتم که پدرمان به ما قول داده که اگر معدلمان 20 شود برایم دوچرخه بخرد

ما هم از بدو تولد تنها آرزویمان داشتن دوچرخه بوده و بقیه درسا همه  را 20 شدیم

او  هم به من 20 داد!!! .... 

واسه آمار ، تحقیق درباره امام رضا!!! خب آدم (در اینجا به معنی BooMfaNg ) برود به که بگوید؟

کارت تلفن بهش نشان میدادیم و می گفتیم که کلاس زبان داریم . او هم زود تعطیلمان میکرد.

حیف که بقیه مواردش نیاز دارند که به صورت صوتی (حتی ترجیحا تصویری) بیان شوند.

پس بزن قدش که  بعــــــــــــــــدا  خوب و زیبا باشد

و من چقدر این مولانا را دوست دارم. جیــــــــگره.

دلم واسه شهریار هم خیلی تنگ شده. زود تابستون شود باز با شهریار جونم کلاس بردارم.

اگر بخواهی میشود. چرا نشود؟(با اجازه از مامان بزرگ)خودِ IMPOSSIBLE  داره میگه I'M POSSIBLE

The more you SWEAT in practice the less you BLEED in battle (منم گیر دادم به این ول نمی کنم)

ومن چقدر این کتابهای شیمی مبتکران را دوست دارم. اصلا آخرش است

با وجود اینکه این مَمَد اینقـــدر اذیتم میکند . ولی خودمانیم ها

وقتی با ماشین با او جایی می روم خیلی حال میدهد. واقعا دست فرمان خِفتـــی دارد.

اگر بگویم که کمی  کم آورده ام ، چیزی کم نگذاشته ام و دروغ نگفته ام

بالاخره  BooMfaNg هم گاهی اوقات کم می آورد

پس فهلا همه چیز را به کناری به حال خود وامی گذارم و فقط درس

پس خوب است که دوستی چو آرش دارم

زیرا که اگر موبایلم با همه شماره های داخلش یک هفته هم دست او باشد

اندک نگرانی ای نخواهم داشت

و بارها گفته ام و باز هم میگویم که من عاشق مارکاوونی هستم

راستی پس از ساخت ورزشگاههای دخترانه و پسرانه . ورژن جدیدش هم آمده.

هنوز که برای چهارشنبه سوری مهماتی تهیه ندیده ام (کیمیا این قسمت را نخواند. بدآموزی دارد)

همان آرشی که از سال اول با هم همکلاس بودیم و کلاس زبان و هر کلاس دیگری با هم هستیم

همان آرشی که با هم از مردسه برمیگردیم خانه و همان آرشی که با هم به حج رفتیم

ورژن جدیدش ساخت یک مجتمع توریستی است. خدا حفظش کند. سلامتیش صلــــــــوات

و آن 2 تا بچه ای که در عکس اول می بینید نی نی های من هستند

اسم پسرم باربد است و اسم دخترم به شما ربطی ندارد. بنده غیرتی هستم

و هوس کرده ام که بروم و بشینم و یک آهنگ از استاد عباس قادری بگذارم و حالش را ببرم  : )

شاید امروز بعد کلاس (علی رغم نصایاح مادربزرگ) بروم و مقداری مهمات از رفقا تهیه کنم

خدایـــــــــــــــا این BooMfaNg و آرش را در کنار هم نگهدار (یعنی یه جا دانشگاه قبول شن)

باربد پدرسوخته خیلی شیطون شده است. مثل کوچولویی آیِ باباش

فکر میکنم دیگر بس است

مرا گرم کن

و یک بار هم در مشهد هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد و آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

 

اینها نی نی های من هستند

 

نوروز موبارک 

 

عکس مربوط به پازل

 

 

اینها فروشی نیستند

  

 

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 10:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/12/09

تکذیب می کنیـــــــــــم !

تکذیب می کنیـــــــــــم !

 

طی نامه هایی که چند روز اخیر به دستمون رسید متوجه شدیم که این وبلاگ تعطیل شده و درش تخته و دیگه هم قرار نیس up to date بشه. از این رو بر آن شدیم که سری به مدیر اینجا جناب BooMfaNg بزنیم و موضوع رو از خود ایشون جویا شیم.

 

......................

 

منم سامبولیکم عرض می کنم خدمت همه عزیزانی که دارن اینا رو میخونن. ببین آقای فردوسی پور من یه چیز بگم خیالتو راحت کنم. اینا همه شایعس. یه سری عوامل درونی و بیرونی دست به دست هم دادن که تیم ملی رو خراب کنن. ولی ما همچنان قرص و محکم سر جامون وایسادیم و نمیذاریم هیچ احدالناسی چـــــــــــــــــــی؟بهمون ضربه بزنه. در ضمن میگن شهرام جزایری هم فرار کرده و از امسال باز قراره ساعتا رو عقب جلو بکشن. استقلالم که حذف شد(خاک تو سرشون). این سریال زیر تیغم چقد لفتش میده الکیا. تازه میگن متولدین 68 سال بعد باید برن سربازی.  

داشتم می گفتم . من خودمم از طریق وسایل ارتباط جمعی فهمیدم که همچین حرفایی پشت سر ما چـــــــــــــــی؟ هست. ولی من همین جا با قدرت میگم که تکذیب می کنیـــــــم. از هیچ گروه و حزب و دسته ای هم واهمه ای نداریم و به کار خودمون چــــــــــــــی؟ادامه میدیم. فقط چون یه سری مشکلاتی برا باشگاه پیش اومده از قبیل سه شغله بودن اینجانب و آزمونای پی درپی و  سرعت بالای نزدیک شدن به کنکور که باعث شد اینجا یه کم چــــــــــــی؟بی سروسامون بشه. که من همینجا به دوستای گلم قول میدم که طی چند هفته آینده با دست پُر بیام و با یکی از اون پستای طولانی آخرین مطلب سال 85 رو بنویسم.

 

اینجا که از بس اون DEMONS ها رو از رو در و دیوار پا کردن و به جاش یه پرده هایی زدن که نوشته(( از دعا برای طلب باران غفلت نکنیم)) ، یه برف مشتی اومد که تو این چند سال همچین برفی نیومده بود. 2شنبه و 3شنبه اول دبستان تا پیش دانشگاهی همه تعطیل شدن. حالا بذار ببینیم عقلشون میکشه که به در و دیوار بزنن مثلا (( از شکرگذاری برای این نعمت غفلت نکنیم)). عمرا عقلشون بشکه.این چیزا حالیشون نیست. اینا... یا اصلا خودمون موقعی که یه چیزی رو از یه نفر میخوایم خوب هواشو داریم. ولی بعد که کارمون تموم شد انگار نه انگار ...

 

حالا فهلا این شعر(یا هر چیز دیگه ای) خیلی قشنگ رو پیشکش می نویسم تا چــــــــــــــی؟ بعــــــــــــــــدا.

 

 

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت می شوند

و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبودم دیدم

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

مثل پدر نیست . مثل انسی نیست. مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از درختهای خانه معمار هم بلند تر است و صورتش از صورت ..... روشنتر

و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خودِ خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و در آخر نماز صدا می کند

یا قاضی القضات است . یا حاجت الحاجات است

و می تواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشم بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتنواند از مغازه ی سید جواد هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد

و می تواند کاری کند که لامپ ((الله)) که سبز بود- مثل صبح سحر سبز بود-

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ... چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید

و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم ؟!

چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها گم نمیشود کاری نمی کند که

آن کسی که به خواب من آمده است ، روز آمدنش را جلو بیاندازد؟!

چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند ؟!

من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست

در نفسش با ماست

در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام ...

 

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/11/16

هیــــــــــفده بهمن ماه ... یوم الله یوم الله

هیــــــــــفده بهمن ماه ... یوم الله  یوم الله

بزرگ ترین روز تاریخ امروزه. یک روز خیلی شاد و مبارک و شکوهمند. باور نمیکنی؟ کاری نداره. تلویزیون رو روشن کن تا ببینی که همه کانالا دیمبالا دیمبول گذاشتن. یا یه تُکِ پا تا سر کوچه برو و ببین تو خیابونا چه خبره و چه چراغونی کردن.

 

هیفده بهمن ... هیفده بهمن . روز خوش آزادی... روز رهایی ما ... روز نجات میهن.

 

1385 سال پیش در چُنین روزی یعنی مصادف با یکم ژانویه سال 1 ، اولین انسان پا به این عرصه پهناور گذاشت.

 

چند سال پیشا در چُنین روزی اصلا انیشتن و جابربن حیان و نیوتون و شرودینگر و دکتر حسابی و دانته و پائولو و .... به دنیا اومدن.

 

هیفده سال پیش در چُنین روزی در هیفده بهمن سال 1367 شمسی مصادف با 15 شعبان سال نمیدونم چند قمری و مصادف با 6 فوریه سال 1۹۸9 میلادی، ظهر هنگام (حول و حوش اذون ظهر)  بزرگترین رویداد تاریخ بشریت به وقوع پیوست و گونه تکامل یافته بشریت ( BooMfaNg ) جشم به جهان گشود . از آن روز به بعد مردم لطف نموده و از 5 روز قبل از این روز به تزئین کوچه و برزن پرداخته و تا  روز ۵ بعد از این واقعه جشن و پایکوبی برگزار می نُمایند.

happy birthday

 

28 سال پیش در چُنین روزایی انقلاب شکوهمند اسلامی با مشتی کوبنده به پیروزی رسید........ سلامتیش یه صلوات بلـــــــــــــــند و قراااااا بفرس.

 

راستی انوش جون که اومدی پستامو با دقت خوندی. اگه میشه یه کم بیشتر آمار بده. نمی شناسمت . ولی اولین پسری که وبلاگمو میخونی و کامنت میذاری. البته غیر از دوستای مردسه و کلاس زبون و کلا دوستای بیرون از نت.

 

امروز در چُنین روزی هوا اینجا خیلی باحال شده. خیلی هوای نازیه . شده دقیقا مثل سوم فروردین. حالا چرا سوم فروردین جریاناتی داره که بمــــــــــــــــاند.

 

چند پست پیش در چُنین روزی  شد شد نشد نشد تنها یک عنوان نبود.

 

الان در چُنین روزی به نظر شما چرا یه دوچرخه نمی تونه خودش وایسه؟  چون خیلی خستس.

 

شب گذشته در چُنین روزی با بروبچس رفتیم استخر. خیلی وقت بود نرفته بودم استخر.خیلی حال داد.یه سری اراذل اوباش که یکیمون با خودش تیمپـــــــو !!! آورده بود و چون مسئولین استخر آشنا بودن، زدیم و رقصیدیم و حالی به حولی که در همین اثنا کارگردان تئاتر چند سال پیشمونو(حدود 6 سال پیش) دیدم. اونم به جمع ما پیوست. خیلی دوران قشنگی داشتیم با این کارگردانمون و بقیه بچه های اون گروه. یه بار همچی مَلَس از این کارگردانمون کتک خوردم که هیچ وقت یادم نمیره. آخه یه تئاتر در مورد برده داری و اینا بود ، بعد من نقش برده بودم، یه جا یکی از بچه ها مثلا منو با شلاق کتک میزد، بعد من به جای اینکه گریه کنم، قیافه اون پسرَ رو میدیدم خندم میگرفت، بعد این کارگردانه عصبی شد و شلاق رو از اون پسره گرفت و درست حسابی کتکم... چقدم گریه کردم و میگفت ((هااااا اینه اینجوری باید گریه کنی. به این میگن یه کارگردان خوب که قشنگ حس رو به بازیگرش القا میکنه)). البته اون موقع واسه گریه مشکل داشتم. ولی الان دیگه نه. خیلی موضوعا هستن که هر وقت لازم باشه تو نمایش گریه کنم ، به اونا فکر کنم.

بعدشم یه ضد حال کوچیک خوردم تو استخر. اینکه سال دیگه مسابقات تابستون نمیتونم شرکت کنم. آخه مربیمون گفت که اگه بخوام شرکت کنم باید از اول اردیبهشت هر شب برم استخر و تمرین. منم که نمیتونم. پس امسال مسابقه ها مالید. بی خیال.شایدم درست شد. شد شد نشد نشد.

 

دیشب در چُنین روزی دااااشم دفتر هندسه سال سومم رو از تهِ کمدش درآورد و بهم داد. لازم به ذکر است که این دفتر دو روز قبل شروع امتحانای نهایی(سال سوم) در چُنین روزی مفقود گردید و من واسه امتحان مجبور شدم فقط متن کتاب رو بخونم که هیچی توش نداشت. حالا میگه اینو خریدم واسه تولدت و بعدشم یه خنده زورکی و بلند که لجِ منو دربیاره.

 

بله همانطور که گفتم به پیروزی (پرسپولیس) رسید. دومیش رو بلنــــــــــــدتر ختم کن.

 

7 ساعت پیش در چُنین روزی بابام بهم گفت که قبض گوشیت رو بده برات پرداخت کنم . آخه الان خیلی وقته که قطعه. مبلغ آن زیاد بود. منم بی خیالش شده بودم. اینم کادوی بابام.

 

پست قبلی در چنین روزی لازم به ذکره که اون بخاری اتاقه خودم نبود و هیشکدوم از اون 2 نفر من نبودم. آخه کجای اول اسم من SH یا J  ؟  در همون پست قبل یه عکسایی از نمایشگاه محرم گذاشتم. حالا تو این پست(تو ادامه مطلب) یه چند تا عکس از ظهر عاشورا گذاشتم.

 

چند سال پیش(فکر کنم 3 سال پیش) در چنین روزی واسه خودم کادو تولد اینو خریدم. همونی که تو پست قبلی ازش گفته بودم. خوکشله؟

 

6 ساعت پیش در چُنین روزی سر کلاس حسن خله نشسته بودیم. میخواستم یه جوری کلاس رو بپیچونم. داشت نمره ها رو میخوند (از 30 نمره). بعد نمره هر کی رو میخوند من میگفتم که تقسیم بر 2 کن، بعد ضربدر 2 کن، میشه از 30 نمره. بعد این حسن خله اومد پای تخته کلی در مورد اینکه چی جوری نمره هامونو حساب کنیم و اینا شروع کرد به سخنرانی. منم فرصت رو غنیمت شمردم که دودر کنم و برم اونجایی که کامپیوترشون خراب شده و ببینم چشه. آخه این شرکت ما با شهرداری و چند تا سازمان دیگه قرارداد داره که همه کارای کامپیوتریشون رو انجام بده. بعد منم مسئول اینم که کامپیوترایی که مشکل سخت افزاری داره رو درست کنم. حالا از هر جا که زنگ بزنن، میرم اونجا ، اگه تونستم درستش کنم که هیچی. ولی اگه دیدم درست نمیشه و اینا ورمیدارمش میارم شرکت . حالا از یه قسمت شهرداری چند روزه هی دارن زنگ میزنن که این کامپیوترِ ما روشن نمیشه و همه کارامون با این کامپیوتره و اینا. منم هنوز وقت نکرده بودم برم. واسه همین به بهانه آب خوردن رفتم بیرون. یکی از بچه ها یه اشاره کرد که یعنی من از بیرون که اومدم بگم که آقا دفتر فلانی رو کار داره. منم این کارو کردم. باز یه نفر دیگه هم گفت که بگم کارش دارن. باز دوباره اومدم گفتم که آقا دفتر کارش دارن. بعد حسن جون گفت که اگه بازم کسی هست همین الان بگو. بعد گفتم که آقا کلا دفتر همه بچه ها رو کار داره و حسن فقط خندید. با اینکه خیلی اذیتش میکنم معلومه که خیلی دوستم داره و باهام خوبه. به هرحال به بهونه آب خوردن از کلاس رفتم بیرون و در طی یه عملیات غیرمسلحانه از درِِ مردسه رد شدم(قبلا گفته بودم که مردسمون دوربین مداربسته داره). حالا رفتیم اونجا که کامیشون خرابه. هارد رو عوض کردم ، روشن نشد . رَم و کارت گرافیکم عوض کردم، نشد. یِیهو  دیم که این دکمه on و off هست که بعضی پاورا دارن. اون رو off بود. آخه من فکر نمیکردم که اینقد خنگ باشن که کارشون بخاطر این لنگ باشه. واسه همین از اول که رفتم کل دل و روده کامی رو ریختم بیرون ، بعد یهو می بینی که مشکل این بوده. خیلی ضد حال بود. با یه بدبختی فرار کن این همه راه بیا اینجا، بعد این بساطه. تازه یه جا که میری همه میریزن سرت و میگن که کامی ما هم خرابه. بعضیاشونم که میگن بازی براشون نصب کنیم. بعدشم که زنگ دوم شیمی داشتیم دیر رسیدم. این معلممونم که عمرا بذاره برم سر کلاس. میگه گناه داره. حاجاقاییه واسه خودش دبیر شیمیمون. شیمی از نگاه اسلام.

بعدشم بی خیال زنگ آخر شدم . من که از اول ترم دوم فقط 5 روز رفتم مردسه. اینم روش. میخواستم برم شرکت. اونم بی خیال شدم. یه فکر توپ کردم. اول رفتم مردسه راهنماییم. بعدشم رفتم دبستانم. چقد خوش گذشت. همه معلما و ناظمای قدیم. واسه خودمون اون موقع عالمی داشتیما. مخصوصا راهنمایی. همه کار میکردیم. خیلی خوشحال شدم که دیدم هنوز بیشتر دبیرا و ناظما و مدیر منو یادشون بود. با اینکه قیافم خیلی عوض شده ، ولی یه کم که فکر میکردن یادشون میومد . همه جاهای مردسه رو گشتم. اون موقع یه دفتر داشتم واسه خودم تو مردسه. آخه هم شورا بودم  هم هلال احمر و هم پیشتازان(عجب عالمی داشتیما. حال میکردیم با این مسئولیتای الکی). حالا اون دفتره شده بود دفتر بسیج.

 

کلا دیشب و امروز در چُنین روزی خیلی قشنگ بودن و تا حالا که خیلی خوش گذشته. با اینکه همه شرایط جور بود که این 2 روز خیلی بد و دلگیر باشن.

 

امروز در چُنین روزی سعی کن بزرگ خدایی کوچک باشی که اگر به چیزی گفتی باش ،  باشد .

 

الان در چُنین روزی به نظر شما چگونه میتوان تشخیص داد که در سرپایینی هستید یا سر بالایی؟  یه توپ بذار رو زمین ، اگه رفت بالا یعنی در سربالایی هستی . وگرنه در سر پایینی هستی.

 

چند روز بعد در چُنین روزی این شلغ کنونی ام را وداع خواهم گفت. شلغ کنونیم که میدونین چیه. مسئولیت قطع و وصل کردن دکمه فانفار در کوهستان پارک شادی مشهد. آخه یه شلغ دیگه جور شده . میخوام مرغ عشقامو بردارم و برم دم حرم _ حد فاصل فلکه ضد و فلکه آب_ اونجا فال بگیرم. درآمدش خیلی خوبه. الانم که نزدیکِ عیده و کلی زائر میاد.

 

چند ساعت بعد در چُنین روزی باید برم واسه خودم یه کادو بخرم. میدونم چی میخوام بخرم. ولی نــیـــــــمیگم.

 

مثینکه تو پستت بنویسی که  اینجا تعطیل خواهد شد و اینا(حالا در چُنین روزی) کلاس داره. پس به اطلاع عزیزان برسونم که این آخرین پستی است که نوشته میشود.

 

چند روز بعد در چُنین روزی تو پست بعدی میخوام جواب کامنتاتون رو بدم..... البته اگر پستی در کار باشد!

 

مداد گلی

یه نفر بود که خیلی مومن بود و با خدا سر و سری داشت و همه به اون اعتماد داشتن و بهش احترام میذاشتن. بعد یه بار یه گناهی انجام داد . خدا بهش گفت که میخوای رسوات کنم و یه کاری کنم که همه بفهمن که چه کاری کردی. اون به خدا گفت که اگه این کارو بکنی، منم یه کاری میکنم دوباره بهم اعتماد کنن و کاری میکنم که همه این مردم با اینکه تو رو قبول دارن، ولی روز به روز بدتر بشن و به هر کاری دست بزنن. گفت که اگه تو بهشون بگی که من گناه کردم ، منم همشونو جمع میکنم و میگم که این خدا اینقد مهربونه و اینقد ما رو دوست داره و اینقد هوامونو داره که اگه گناهی بکنیم و بعد ازش معذرت خواهی کنیم، ما رو می بخشه و انگار که گناهی مرتکب نشدیم.

                                                                                        

چرا باید اینقد به خودمون سخت بگیریم ؟!

 

بر آن خاک اره های نرم خفتن

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

از آن ته مانده های سفره خوردن ،

وگر آن هم نباشد ، استخوانی!

چه عمر راحتی ، دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی ...

 

من که خودم به شخصه عاشق استخونم. :- ) اینم یکی از ویژگیهای BooMfaNg دیگه.

                                                                                       

                                                                              از یه جایی

 

 

 

 

اینو یه دوست خوب برام فرستاده


ادامه مطلب
نوشته شده توسط BooMfaNg در 12:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/11/08

BooMfaNg تهنا ، BooMfaNg خسته

BooMfaNg تهنا ، BooMfaNg خسته

 

دوباره اینا پاشدن رفتن تهران. هر سال نزدیکای تاسوعا و عاشورا میریم. ولی من امسال نرفتم. دیگه عادت کردم به اینکه تهنا تو خونه باشم.یعنی اینا فکر میکنن من عادت کردم و برام طبیعی شده.ولی خیلی بده. مخصوصا وقتایی که طولانیه. ایندفه یه هفته. روز اول که هیچ کار نمیشه بکنم. دپِ دپ (یعنی دپرس). الانم که فقط من موندم و  KAKAتو خونه. می شناسینش؟ :- )

 

توی پست پایینی هم عکسای یه نمایشگاهی رو گذاشتم که با بروبچس درست کردیم.

 

خُطَر:اين پست اصلا جنبه کپي رايت و الهام گرفتن موضوع از وبلاگ ديگري ندارد

چون موضوع آن واقعيت دارد و من چون ديدم که جالب بود ،آنرا به رشته تحرير درآوردم

 

ديشب وقت دندونپزشکي داشتم

بعد ديرم شده بود

يه دربستي گرفتم و سوار شدم

يکي از اين پرايدايِ 141 بود

ياروهه اصلا بهش نميخورد که اينجوري باشه

چي جوري؟ يعني خلاف باشه. بهش ميخورد از اين آدماي معتقد باشه

ولي يه کم که گذشت زد تو خاکي (ماشينو نه آ. خودش يه جورايي زد تو خاکي). از اينجا شروع شد

_آقا محمد رشتت چيه؟

تو دلم:جان؟ محمد کيه داداش؟نکنه ما رو باداداشمون اشتب گرفتي. آخه داداشمم که محمد نيس.آها. شايد پسر داییمو ميگه. اونم که تهرانه. حداقل یه اسم با کلاس می گفتی که میخوایم تو وبلاگمون بنویسیم کلاس داشته باشه. چمیدونم . مثلا میگفتی اورُس یا آرشال یا مثلا تقی یا کاظم لانچیکو.

_من که اسمم محمد نيس. اسمم ....و

نذاشت من چيزي بگم. گفت دوست دارم بهت بگم محمد

_رشتم رياضيه

من همه سوالاشو با يه کم مکث جواب ميدادم

_پس رياضيت خوبه.تا حالا چند نفرو بردي زير راديکال ؟

_نه ما کسي رو برديم زير راديکال و نه کسي ما رو

_با ما رو راست باش.خجالت نکش.من که کاره اي نسيتم.چند تا دوست داري؟ از اون دوست خوبا؟

_يک به توان 999999999 تا

_ايول. قيافت که بد نيس. زبونتم که خوبه. بايدم اين همه دوست داشته باشي

_ميدوني يک به توان 999999999 چقدر ميشه؟

_يعني تعدادشون خيلي زياده ديگه

_نه جناب . ميشه يکي

_جدي؟ بهت نميخوره. نه حتما راس ميگي ديگه. خودم گفتم رو راستي. حالا اين يه نفرو چقد دوست داري؟

_يک به توان مثبتِ بينهايت

_يعني فقط يکي دوسش داري؟

_نه . اين يکي ديگه ميشه همون خيلي زياد که گفتي. ميشه همون مثبت بي نهايت

يه بسته سيگار از تو جيبش درآورد

دوست داشتم بهش بگم ((پيشتگشويه کيتچوي (اينا فحشه) )).نمی خواستم نسبت بهش زود قضاوت کنم. واسه همین جلو عصبانیتم رو گرفتم. شما که عصبانیت یه BooMfaNg رو ندیدین. همون بهتر که نبینین. BooMfaNg عصبانی شه، واویلاس.

_محمد!... چيزيم ميکشي؟حالا فقط سيگار نه ها. کلا ميگم.

_ما کلاً کشيدني جات رو گذاشتيم کنار. يعني تا حالا نکشيديم. از حالا به بعدشم نخواهيم کشيد. فقطم سیگارو نمیگم. کلا میگم.

_خب. فيزيکم دارين ديگه.اينکه ميگن ميشه با القا هم باردار کرد چي جوريه؟ ما که فقط ميدونيم با مالش ميشه يه چيزي رو باردار کرد

اينجا ديگه کم آوردم. واسه اينکه نفهمه يه لبخند پر معني بهش زدم .در همين اثنا داشتم فکر ميکردم

گفتم بذار بپيچونمش. چون اگه مي خواستم ادامه بدم خيلي پررو ميشد. گفتم بذار سوالشو با سوال جواب بدم. حال میده ها اینجوری

_کسي شما رو باردار کرده؟

_فکر نکنم بشه همچین چیزی

_چرا ، اگه بخوای میشه . منو که پیاده کردی برو 2 تا عروسک برا بچت، یه عالمه میوه، چند تا کادو برا خانومت بخر. بعد با یه عالمه بار برو خونتون. برای اینکه طبیعی تر جلوه کنه میتونی اینا رو بذاری رو دوشت. بعد هم خانواده رو خوشحال کردی و هم باردار شدی.

یارو یه جورایی دهنش سرویس شد . خندید و گفت خیلی شیطونی.

بعد که رسیدیم دم مطب ، دستمو کردم تو جیبم که پول دربیارم... دستشو گذاشت رو دستم...

_ آقا محمد ! آقـــــــا محمد !

بعد یه مکث کرد و یه نگاه

_بفرمایید. من که مسافرکش نیستم.

ما هرچی اصرار کردیم قبول نکرد.

_من میخواستم یه هم صحبت داشته باشم که تو هم خیلی قشنگ حرف زدی و حاضر جواب بودی.

بعد دستشو آورد جلو و دست داد و روبوسی هم کرد و گفت که مواظب خودت باش.

آقا ما هم خوشحال که  هم زود رسیدیم و هم مفتی اومدیم :- )

ولی خیلی دلم میخواد که بازم ببینمش. آدم جالبی بود. اون سیگارم نکشید. فکر کنم تزئینی بود.فقط خوب شد که زود قضاوت نکردم یه چیزی بهش بگم.

جـَـــــــــــــــلَل الخالـــــــــــــــــــق :- )

 

در ضمن: من باز 4 روز دیگه نمیام اینجا رو آپ کنم و بگم که باز سوار یه تاکسیه دیگه شدم و با راننده تاکسیه درباره اون راننده تاکسی قبلیه حرفیدم و اینا. بعدم باز نمیام آپ کنم که بگم دوباره دربستی گرفتم که مثلا ما پولداریم و همیشه سوار دربستی میشیم. نه بابا. تو عمرم فقط همین یه بار بود  :- )

 

پیوست شماره 7: من در حال نقاشی روی بخاری یه نفری. البته اینجا کارم تموم شده و در تصویر نیستم.

موضوع نقاشی: همون یه نفر(  J) به معیت عقشش ( SH ). در میان گل و بلبل و سبزه زار.

آلت نقاشی: لاک غُلط گیر

در ضمن من نقاشیا رو نمی کشم. نقاشی رسم میکنم.

 

راستی هر وقت دندونپزشکت گفت که ((اصلا درد نداره)) …. اون وقت ، موقع جیغ کشیدنه

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/11/08

کربلا یعنی صدای آب آب

کربلا یعنی صدای آب  آب

 

اینا عکسا رو از نمایشگاهه محرم گرفتم که اینجا رو با بروبچس درست کردیم. یه نمایش تعزیه هم آماده کرده بودیم که اجرا کنیم ، دیگه نشد. کنسل شد.

آدرس نمایشگاه رو می نویسم ، اگه بچه های مشهدی دوست داشتن بیان.

قاسم آباد – بلوار شاهد - قبل از 4راه  راه آهن - روبروی مسجد حضرت ابالفضل(ع)

 

 

 

 

 

این قسمت(عکس بالایی) خیلی قشنگه. خودم این قسمت رو خیلی دوست دارم. الان این عکس رو با فلاش قوی گرفتم. وگرنه اینجا تاریکه تاریکه و آخر غربتِ.

 

 

یه نفر تو این ایام محرم روزه آب می گیره. یعنی آب و هیچ نوشیدنی دیگه  نمی خوره.  قشنگه ها. فقط در روز 3 مرتبه میره دم این تکیه ها که چایی میدن ، چاییِ امام حسین میخوره.

 

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/10/23

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

تا حالا شده که زمین رو بکنی و بعد یه چیزایی که دیگه ازشون خسته شدی یا از بین رفتن و یا اصلا مردن رو بذاری تو اون گودالی که کندی و خاک بریزی روشون...... ما دیروز این کارو کردیم. تو مسجد شجره. از همه چیز گذشتیم. برای مرگ آماده شدیم. مُوتُوا قَبلَ أن تَموُتوُا. یه چیزایی مثل دروغ و فخرفروشی و خودبینی و ... رو خاک کردیم و یه مشت خاکم روش. حالا که تا اینجا اومدیم، باید اینا رو می ذاشتیم کنار. یعنی بهمون حروم شده بود. باید درونمون رو می شستیم. لباسامو درآوردم. حتی ساعت و دستبندی که برای زینت بود. غسل کردم و ظاهرمم تمیز شد. بعدش من موندم و دو تیکه پارچه. یکی بالا ، یکی پایین. دو تیکه پارچه سفید مثل کفن. شدیم مثل مرده ها. کاش واقعا همینجوری بود. چون اصلا هدفم از اومدن به اینجا همین بود. اینکه بمیرم و دوباره بدون هیچ گناهی و پاک به دنیا بیام. فقط ایندفه فرقش اینه که 15 ساله به دنیا میام.هنوز داغ وداع با بقیع تو دلمون بود و هر چند دقیقه یه بار یادش می افتادیم و چشامون پر اشک میشد.

بعدش نیت کردیم که:((محرم می شوم به احرام عمره مفرده قربه الی الله)) . بعدشم لبیک گفتیم. اونایی که حقیقت لبیک رو می دونستن جرات نمی کردن اونو به زبون بیارن. من که خودمو می شناسم ، با چه جسارتی به خودم اجازه بدم که این کلمات رو به زبون بیارم. ولی چون خودِ خدا دستور داده. منم لبیک گفتم و سپردم به خودش... ای دعا از تو اجابت هم ز تو.

تا حالا اینگونه با خدا صحبت نکرده بودم. هیچوقت خدا اینگونه به حرفام عنایت نداشت. لبیک رو گفتیم و 24 چیز بهمون حروم شد و در حقیقت همه چیز رو از ما گرفتن. دروغ حرام. کبر و غرور حرام. حق نداشتیم حتی به یک گیاه یا یک مگس آزار برسونیم. تا وقتیم که اعمالمون درست تموم نشد، حق نداشتیم ازدواج کنیم. من که یه دانش آموز بودم با رئیس آموزش و پرورش که کنارم بود هیچ فرقی نمی کردم. خب مگه مرده میتونه دروغ بگه یا مغرور باشه یا ازدواج کنه یا به گیاه دست بزنه ؟ مگه تو مرده ها شاه و گدا و کوچیک و بزرگم فرقی میکنه؟... بعد این لبیک باید خیلی مواظب باشی. سرت پایین، پلکهارو خاضعانه فرو بنداز که چشمت به نامحرم نیفته. مراقب باش که تو آینه نگاه نکنی، خودبینی ممنوع. با همه مهربون باش. حتی حق نداری به بدن خودت خراشی وارد کنی، بدن تو امانته . اینا چیزایی بود که حس میکردم یکی داره بهم میگه. غیر از اینا باید مواظب دلتم باشی. با دست گیاه رو نکن. با پات مورچه رو له نکن. با زبون دروغ نگو. با چشم به نامحرم نگاه نکن..... ولی باید مواظب دلتم باشی. مثلا حتی حق نداریم که تو ذهنمون نسبت به کسی فخر فروشی کنیم. باید مواظب باشی تو دلت هیچی نباشه. پاکِ پاک.و این یعنی اوج مراقبت. با دلت باید به خدا نزدیک شی.

این زمان چند ساعته ، یه کلاس فشرده بود. تا از ما یه انسان واقعی بسازه و ما علاوه بر آموختن همیشه به اونا عمل کنیم.نه فقط در مدت احرام ، بلکه در طول زندگی.

راه مدینه تا مکه به همین مراقبه گذشت. مراقبه ای که خیلی شیرین و باشکوه بود. با تواضعی بی نظیر و اطاعتی مطلق و جسمی یک پارچه روح و چشمانی آب گرفته و دلی شکسته. لبیک می گفتیم (( لبیک یاذوالجلال والاکرام لبیک ... لبیک یا قاضی الحاجات لبیک...لبیک یا غیاث المستغیثین لبیک))

ساعت 12:30 رسیدیم مکه. فقط وقت داشتیم که ساکامون رو بذاریم تو اتاق و اگه کسی میخواست دوباره وضو بگیره و غسل کنه ، انجام بده. راه هتلمون تا مسجدالحرام زیاده. با ماشین یک ربعی تو راهیم. بالاخره رسیدیم به مسجدالحرام. همه تو حیاط نشستیم. خیلی جالبه که تا وقتی که تا 50 قدمی کعبه نری، اصلا نمی تونی ببینیش. روحانی کاروان اول یه چند بیت شعر خوند ، از حافظ. باورم نمیشد من اینجام. فقط تنها کاری که می تونستم بکنم گریه بود. بعد بهمون گفتن که وقتی خواستید بیرد داخل ، همه سراتون پایین باشه. قدمهای استوار بردارین و در نهایت فروتنی باشین. روحانی گفت که تا من نگفتم سرتون رو بالا نیارین. من اونجا از خودم پرسیدم که چرا اینا فقط بهمون یاد میدن که چه جوری وارد شیم؟ چرا موقع وداع و رفتن هیچی بهمون نمیگن؟ چرا واسه اون موقع یه راه حلی ندارن؟ مطمئنا وداع از اینجا سخت تر و دردآورتر از وداع با بقیع نیست.

همه سرها پایین. قدمهایی آرام و استوار. قلبم تندتر میزد. نمی دونم اون تو چه خبر بود. خیلی نا آروم بودم. اوج سرمستی و در عین حال هشیاری مطلق. چند قدمی که رفتیم جلوتر. می دونستم اگه الان سرمو بیارم بالا میتونم کعبه رو ببینم. ولی نمی تونستم. روحانی گفت حالا میتونین. من هنوز نمی تونستم. مثل وقتایی که یه خوابی می بینینم که نه میتونیم فریاد بزنیم و نه میتونیم فرار کنیم. همچین حالتی داشتم تا وقتی که حس کردم یکی میگه : این کعبه و اینم تو. سرتو بیار بالا. فقط یک لحظه سرمو آورم بالا. آنچنان هیبت و شکوهی داشت که ناخودآگاه به سجده افتادم. قبلا بهم گفته بودن که اولین بار که به کعبه نگاه میکنی، هر آرزویی رو که بر زبون بیاری برآورده میشه. ولی تو اون لحظه هیچی به فکرم نمی رسید. انگار لال شده بودم . یعنی این منم که اینجام. زار زار گریه میکردم و تنها چیزی که تو ذهنم مرور میشد، ((شُکراً لِلّه)) بود.

بعد به جمع سیل عظیمی که درحال طواف بودن پیوستیم و طوافمون رو شروع کردیم. 7 دور. چرا 7 دور؟ من فکر کردم شاید بخاطر اینه که نوزاد در شکم مادرش 7 ماه طول میکشه تا کامل بشه. خب ما هم میخواستیم دوباره متولد شیم. هر کی فقط تو حال خودش بود و به بقیه کاری نداشت. زن و مرد کنار هم طواف میکردن، ولی کسی نمی دونست بیرون چه خبره. به تعبیر من مثل پروانه دور شمع می چرخیدن و ناز معشوقشونو میکشیدن. طواف که تموم شد و نماز طوافم خوندم . از بچه هامون کسی رو ندیدم. بعد هوس کردم که برم حجرالاسود رو بوس کنم. این تنها جایی بود که عربا میذاشتن ما بوسش کنیم.و تنها جایی که خودشونم اونجا رو بوس میکردن . من خونده بودم که کعبه و حجرالاسود فقط یک جسم مادی و معمولی نیستن. می دونستم که اینا زمینی نیستن.هر دوری که میخوای شروع کنی، باید ازمقابل حجر شروع کنی و به حجر ختم کنی و اول هر دور دستت رو به طرف حجر بلند کنی. حجرالاسود چشم کعبس.چشمی که به سمت مشرق گشوده شده و خورشید هر روز موقع طلوع به اون نیگت میکنه. اصلا اینجا یه جای دیگس. سنگ سیاهش از آسمان و آب زلالش از زمین ...معرکس. باید اینجا عینکی از ایمان و اعتقاد داشته باشیم تا چشامون اذیت نشه. باید دلی به وسعت آسمون داشته بایم تا مثل زمزم بجوشه.

اینکه تو اون جمعیت فشرده ای که تشنگان معرفت حجر بودن ، با این قد و قامتم که نسبت به عربا کوچیک بود، برم و به حجر برسم خیلی سخت بود. دل و زدم به دریا و رفتم وسط بقیه. ولی نمیشد. با آرنجشون پرتم میکردن عقب. کنار حجر یه مامور روی یک سکوی 1 متری وایساده و به یه چوبدستی که دستشه مردم رو هدایت میکنه. اصلا باورم نشد. خیلی خوشحال شدم. ماموره منو که دید چند نفرو زد عقب و به من اشاره کرد که برم جلو. هیچ وقت این کارشو یادم نمیره. منم به نشانه تشکر یه چشمک بهش زدم و سرمو بردم داخل قابی که دور حجرالاسود بود. در حال بوسیدن این سنبل عالم ملکوت همه چیز رو تز یاد بردم. این فقط برا من یه سنگ نبود، حس میکردم که اومدم پشت پنجره خونه خدا و میخوام باهاش خصوصی حرف بزنم و اونم فقط به حرفای من گوش بده. چون تو اون لحظه من تنها کسی بودم تو دنیا که چسبیده بودم به پنجره خونه خدا. انگار که همه رو جا گذاشته بودم و هیچ خبری از بیرون نداشتم. فقط من مونده بودم و اون سکوت و عشق. شاید فقط 10 ثانیه طول کشید. ولی همه چیزمو گفتم. هرچی که تا اون موقع میخواستم بگم و نمی تونستم. اونجا هم اولش هیچی نتونستم بگم و گریه میکردم. همین 10 ثانیه برا رفع تشنگیم بس بود. فقط من نیستم که. باید جواب 6 میلیار نفر رو میداد. تازه همین 10 ثانیه هم خیلی زیاد بود. دیگه باهاش دوست شده بودم. طواف نسا رو که انجام میدادم ، موقع سروع هر دور دستمو که به طرف حجر بلند میکردم . میگفتم سلام . چطوری؟ . مثل یه دوست.

از کعبه دور شدم و رفتم طرف صفا و مروه . از کعبه تا اون سالنی که باید سعی رو انجام بدی خیلی راه نیست. شاید 50 متر. اونجا گروهمون رو دیدم که در حال انجام عمل سعی بودن. روحانیمون پرسید که کجا بودی تا الان. گفتم که الان شما دور چندمین. گفت اول دور سوم . بعدشم گفت که زود شروع کن و سعی کن که بیشتر مسیر رو بدوی تا به ما برسی. چند نفر دیگه هم همینطوری شده بودن. منم گفتم که چه بهتر. چون از همون اولم دلم میخواست که 7 بار فاصله بین صفا و مروه رو بدوم. حالا خودش جور شد. شروع کردم به دویدن و کتاب دعا هم دستم و دعای جوشن کبیر رو میخوندم. دعایی که همش اسما و صفتای خداست. فکر میکردم که اصلش همینه که آدم اینجا رو بدوه. آخه سعی یعنی چی؟ یعنی دویدن. کجا؟ زیر آفتاب. به دنبال چی؟ به دنبال آب. ولی الان که از کوه صفا و مروه فقط چند تخته سنگ مونده و مسیر بینش یه سالنِ و هر چند قدم که برمیداری، چند تا کلمنِ آب گذاشتن و تو هر دور فقط باید یه قسمت خیلی کمی رو بدوی ، اصلا منو ارضا نمیکرد. دوست داشتم که سقف برداشته میشد و الانم اوج گرما بود. اینکه نمیشد، ولی می تونستم که همه مسیر رو بدوم و اصلا به اون کلمنای آب توجهی نداشته باشم و فقط اسامی خدا رو مرور کنم. درسته نمی تونستم احساس اون مادری رو که تک و تنها در اون بیابون برای رفع تشنگی بچش دنبال آب می گشته رو درک کنم. ولی حداقل میتونستم که تشنگی خودم رو برطرف کنم.

وقتی که سعیم تموم شد بقیه هنوز نرسیده بودن. یه دور دیگه داشتن. رفتم از آب زمزم خوردم. بعد رو همون چند تخته سنگ مروه نشستم و به یاد سوالی افتادم که همیشه قبل از این مسافرت تو ذهنم بود. از خودم می پرسیدم که اگه خدا میگه من همیشه و در همه حال از رگ گردن هم بهتون نزدیک ترم، پس چرا ما باید این همه راه بریم مکه... ولی الان فکر میکنم که دلیلش اینه که درسته که خدا همیشه با ماس. ولی ما که همیشه با اون نیستیم، ولی اینجا ما هم با خداییم. یعنی چون تونستیم و خواستیم که بیایم اینجا ، خدا خودش یه کاری میکنه که ما هم با اون باشیم. فکر میکنم که این ما نیستیم که طواف میکنیم و سعی میکنیم .... اصلا پیامبر از طرف خدا گفته:((هر بنده ای به من اظهار بندگی کرد تا من او را دوست بدارم، من دوستش میدارم و اگر دوستش بدارم،گوشش میشوم که با آن می شنود، چشمش میشوم که با آن می بیند، زبانش میشوم که با آن سخن میگوید. دستش میشوم که با آن تلاش میکند و پایش میشوم که با آن راه میرود و چون مرا بخواند، پاسخش گویم)).

همه رسیدن و تقصیر کردیم. یعنی یه کم از مو و ناخونمون رو بریدیم. به نشان اینکه زیباییها و تعلقات مادی و دنیوی برامون ارزشی نداره. بعد که نوبت طواف نسا رسید . از روحانی پرسیدم چرا میگن طواف نسا؟ چرا نمیگن طواف رجال؟ روحانیم شروع کرد به توضیح دادن(( برای اینکه کرامت زن یادآوری شه. هاجر، کنیزِ سارا، کنیزِ زن ابراهیم، شاید چون یه کنیز بود اصلا بهش اهمیت ندیم، ولی از محبوب ترین زنها نزد خدا بود و این نهایت احترام به یک زنِ. میگن طواف نسا تا ما مردا یادمون بمونه که زنها چه کرامتی دارن و چقدر باید مراقب احترام به اونها باشیم. میگن طواف نسا تا زنها یادشون بمونه که چه ارزش و مقامی دارن و اونو راحت از دست ندن و قدر خودشونو بدونن.))

طواف نسا رو شروع کردیم. این طواف به نظر من شیرین تر بود. چون طواف اول ، اولین عملمون بود و مثل آشنایی با یه دوست بود. ولی الان دیگه اون دوست رو خوب میشناختیم و این طواف از روی شوق و علاقه و اشتیاقِ دیدار مجدد دوست بود. یه حالت عاشقانه داشت. طواف اول برای توبه بود و هنوز یه سنگینی هایی حس میکردم. ولی این طواف احساس سبکی و آرامشِ درونی داشتم. طواف دوم با معرفت بیشتری انجام شد و بعدشم نماز طواف.

چیزی تا اذون صبح نمونده بود. یه کم نشستیم تا نماز شروع شد. پیشنماز اینقدر زیبا و عاشقانه اون آیات طولانی رو میخوند که موهای تنت سیخ میشد. رکعت دوم بعد از حمد سوره فجر رو خوند. به آیه های(( یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه. فادخلی فی عبادی. وادخلی جنتی)) که رسید یه حال خاصی بهم دست داد. سر نماز گریم گرفت.

بعدشم برگشتیم هتل و منم نشستم دارم اینا رو مینویسم. واقعا چه شبی بود امشب. هیچوقت اینقدر سبک و آروم نبودم. با تمام وجود احساس میکنم که دوباره متولد شدم. میدونم که دیگه همچین شبی در عمرم نخواهم داشت. درسته که شاید باز بتونم بیام به این سفر. ولی فکر نکنم مثل دفه اول باشه. فردا صبح یه عالمه کار داریم. اول باید یه زنگ به مامانم بزنم و بگم ...

                                                                                      ۱۴/۶/۱۳۸۳

 

ضرب العجل سه فوریتی: از امروز به بعد هیچگونه ایمیل و آف(فقط هر دفه که آپ میکنم یه سند تو آل) و چت و کامنت و ... به هیچ وجه صورت نمیگیرد. فقط شاید فقط فردا صبح به وبلاگ بعضیا که تا الان وبلاگمو می خوندن سر بزنم و بگم و ازشون تشکر کنم. بعدش دیگه تیمومه تیموم. چرا؟ .... شما بذارین رو حساب اینکه درس و کار و اینا زیاده

دو فوریتی: الانم بعضی شبا به اونا فکر میکنم ، خیلی تشنم میشه.

.................

خب پاشو برو یه لیوان آب بخور

................

دی ری دی لی دیلی دیرین ..... بعــــــــــــــــــــــــداً .... دیش دوش دوف.

................

راستی این یاروهه که این متن بالا رو نوشته بود چقد اشکش دم مشکش بوده ها.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 18:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/10/16

شد شد ، نشد نشد

شد شد ، نشد نشد

اولیش: امروز قرار نبود اینجا رو بآپونم . ولی یه جورایی مجبوریه

آخه از این بازیا هس تازه مد شده ، از اونا دعوتم کردن.(از این بازیه زیاد خوشم نمیاد)

سیندرلا اسم منو نوشته ، بعد تو کامنتام گفته که باید حتما ادامه بدی و اینا

تهدید کرده بود که اگه ادامه ندی بی معرفتی و موهاتو تک تک میکنم و اینا

منم واسه همین اومدم 5 تا چیز بنویسم و برم.

منم که سیستم هفتایی. واسه همین 7 تا مینویسم.

اصلا چرا طیف رنگ 7تاس؟ چرا موجا 7 تاس؟ از مادون قرمز تا مافوق بنفش؟

چرا تو قرآن نوشته هفت آسمان و بهشت 7تا در داره و جهنم 7 تا؟

چرا الکترونا روی 7 تا لایه دور هسته می چرخن؟چرا هفته 7 روزه؟

چرا موسیقی 7 تا نت داره و هفتمی از همه بالاتره و صداها 7 تا 7تا تکرار میشه؟

و یه عالمه 7 دیگههههههههههههه.

حالا من 7 تا اعتراف می نویسم

به جاش 3 نفر رو دعوت میکنم به این بازیه لوس بی مزه که بسیار زیبا و جذابه

دُیُمیش: یه نفر تو کامنتا نوشته بود که این کودک دُرون تو کی میخواد یه کم بزرگ شه؟

جوابشو با مداد گلی میدم . (این دفه تنوع ، مداد گلی اومد وسط پست)

مداد گلی:اگر به راستی یک کودک ، یک کودک واقعی بودی، به جای آنکه خود را نگران کاری کنی که نمی توانی انجام دهی، در سکوت دوران کوردکی خودت را نظاره میکردی و خود را عادت میدادی که در آرامش به جهان، به طبیعت، به تاریخ و به خداوند بنگری. اگر به راستی کودکی بودی در این لحظه مشغول خواندن هاله رویا برای موجودات پیش رویت بودی. و رها از این تنش ها ، ترس ها و پرسش های بی حاصل، در کنجکاوی و بردباری از این زمان بهره می جستی و در انتظار دست یافتن به نتایج چیزهایی می نشستی که عشق خود را در آنها سرمایه گذاشته ای.

سِیُمیش: اعتراف میکنم که الان عزادارم. زیاد باهام شوخی نکنین که قاط میزنم

تقی مُرد. به خدا راس میگم. این دیگه واقعیه. تقی یکی از بهترین دوستام بود

خیلی دوسش داشتم. اصلا خودم از بدو تولد بزرگش کردم. مثل بچه خودم بود

نمیدونم چی کار شد. حالش خوبه خوب بودا. یهو دیدم که چپه شده و اومده رو آب.

خیلی ناز بود. توپولی . بامزه . اینقد باحال شنا میکرد. می مردی از خنده .

فهمیدین دیه . تقی ماهی بوده. ماهی خیلی دارم. جعفر ، محمود ، برات و تقی که جونمرگ شد.

ماهی خارجیم دارم . اسم یکیشونو گذاشتم پت . تو یه فیلم خارجی دیدم نوشته بود پت.

چهارمیش: اعتراف میکنم که تو اون آهنگه که پست قبل گذاشتم .

من سومی بودم. میگم (( ما نباید صندلیای اتوبوس رو پاره کنیم. چون راننده عصبانی میشه و...))

چند نفر درست حدس زده بودن

یکی گفته بود که من آقا رانندم. :- ) خیلی باحال بود.

پنجمیش: یه بار کلاس پنجم دبستان که بودم . درسامو نخوندم

بعد موقع امتحانا که شد . امتحانامو خراب کردم و مردود شدم

شیشمیش: یه بار کلاس شیشم دبستان که بودم. درسامو نخوندم

بعد موقع امتحانا که شد . امتحانامو خراب کردم و مردود شدم

هفتمیش: کنجکاوی زیادی در امر مسیج (همون sms) خونی دارم

یعنی کسی دور و برم پیدا نمیشه که من مسیجاشو نخونده باشم

نمیدونم چی جوری موبایلاشون میاد دست من که بخونمشون

موبایل خودشون میاد تو دستِ من هااااااا. بعد تازه ناراحتم میشن.

هفتمیش: I get wings to fly ( بر وزن دُ ر فا می سُ )

I can touch the sky

All my worries die

my spirit takes flight

I wings to fly

Till I'm Alive

هفتمیش: می اعترافم که علاقه زیادی به موسیقیای عرفانی دارم

عرفانی اروپایی ، آفریقایی ، سرخپوستی

همشم همینا رو گوش میدم و الان چند ساله دارمشون اصلا ازشون خسته نمیشم

خیلی ریتم جذاب و فعال و آرامش بخشی دارن

 

Se7eNمیش:این عنوان پست که اون بالا نوشتم اشتباهه

یعنی اصلا این عنوان مال این پست نیست

اشتباه نوشتم. این مال یه پست دیگس که بعدنا مینویسم

حالا بریم سراغ 3 نفر.

اولیش که وبلاگ منگلهاس که تازگیا یکی از دوستامم باهاشون همکار شده

خیلی باحاله ها. یکی از بچه های مردسمون که نمی شناختمش الان تو نت باهاش دوست شدم

دوستم تو اون وبلاگ(منگلها) اسمش پیر منگلستانِ .

تو این پست آخری ، اون یه مطلب نوشته که اسم منم توش نوشته. خیلی باحال نوشته.

حتما برین اون پستشو بخونین. برینا. اگه نرین خیلی نامردین. براش کامنتم بذارین. من میام می بینما.

دومیشم . کی رو بگم؟ ااااااووووووممممممم. آها یادم اومد. دومیش وبلاگ دوست عزیزم آقای جیم کریِ.

سومی هم وبلاگ کریم ساموراییه . بزرگترین قاتل ایران که از شمشیر استفاده میکنه

نوشته شده توسط BooMfaNg در 9:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/10/02

من در حال میخ زنی توی اتاق میخ زنی

من در حال میخ زنی توی اتاق میخ زنی

 

میخ اول: یادتونه گفتم با حسن آقا یه نوار ضبط کردیم؟

لینکشو گذاشتم که برید دانلود کنید و حالشو ببرید

واسه دانلود صفحه اول که باز میشه یه جدولیه

که پایینش باید free رو انتخاب کنین

بعدش یه صفحه دیگه باز میشه که باید چند تا حرف رو تایپ کنین

بعد دانلود شروع میشه

یه نوار برا نی نیاس

با صدای نی نی وارانه ما

فقط اگه گوش کردین

بگین که حدس میزنین کدوم صدای من باشه

یه قسمت از دیالوگمو بنویسین

نغمه های خوش شهر

 

اون نقاشیه که درحال نقاشی کردن بودم که یادتونه

متخصصین BooMfaNg شناسی گفتن که اون یارو شبیه BooMfaNg نبود

خب من تو اون نقاشی با لباس مبدل بودم

آخه از وقتی که نوشتم BooMfaNg=DEMONS

باید یه کم بیشتر security رو قویتر کنم

شما میدونین جرم نوشتن رو در و دیوارای شهر چیه؟

نیستین که ببینین چه خبـــــــــره اینجا

حالا این یکی شبیهه؟

 

بابام همیشه میگه ...

چی میگفت بابام؟  اووووومممم

یه میخ زده بودم به دیوار که یادم بمونه بابام چی میگه ها

ولی هرچی میگردم نیستش

آها پیداش کردم

تا اون جایی که از ظاهر میخ معلومه ( یه میخ گنده فولادی)

بابام میگه(صدا رو یه کم کلفت کن): انسانهای گنده ، عزمی فولادی دارند.

(هه هه هه. عجب جمله فیلسوفانه ای شد!!. همینجوری اومد.)

حالا ولش . بعدا یادم میاد

یه میخ رنگ و وارنگ زده بودم به دیوار که

 یادم باشه دیوارایِ این اتاق میخ زنی رو رنگ کنم(نیگا کنین . رنگ نداره)

ولی الان هرچی میگردم

نه میخ پیدا میشه و نه یادم میاد که میخواستم چی کار کنم !!

شما نمیدونین؟

باید یه میخ بزنم که یادم بمونه بعدا دنبال اون میخه بگردم

وگرنه دیگه یادم نمیاد که باید دیوارا رو رنگ کنم

شایدم یه نفر کندش

اصلا کدوم BooMfaNg آزاری میخ رو دیوار رو کنده؟

اااااااااووووووووووووخ. اوف شدم .

یه سوزن ته گرد رفت تو پام. 

حالا چی کار کنم؟ یه وقت ایز نشم! (ایـــــــدز)

یکی از دوستام میخ رفت تو پاش. بعد رسید به قلبش و بعدشم مُرد !

..........

باید اونجا که خالیه یه قفسه بزنم و همه میخامو بذارم توش

میخ ساده ، میخ طویله ، میخ پیچ ، سوزن ، میخ دو پا، میخ سه پا و ...

تازه بعضی میخامو میزنم به دیوار که یه خاطره هایی یادم بمونه

اون میخه که قرمزه و کج شده رو می بینین؟

بیانگر روزهای سخت زندگی در عمق 500 متریِ اقیانوسِ آرام در قطبِ جنوب از زبان یه کوسه اس...

اون میخ زرده یه جریانه خیلی خنده داره . نمیگم بهتون که تو کفش بمونین. هااااااهااااااا

یه میخ طویله هم زدم بغل اون جوالدوزه که یادم بمونه

BooMfaNg می فهمه

خیلی خوبم می فهمه

ولی BooMfaNg فکر میکنه که بهتره بعضی وقتا خودشو به نفهمی بزنه

چون BooMfaNg دلش نمیخواد وارد بازیهای همچی پیچیده و چست و چابک بشه

اصلا نی نی رو چه با این کارا !

جریان این میخ پیچ چیه؟

واستا یه کم فکر کنم ...

نخیر ، یادم نمیاد

خیلی بد شد

بذاری یه میخ بزنم به دیوار که

بعدا فکر کنم ببینم این میخه موضوش چیه

ااااوووووووووی ی ی . جیــــــــز شدم

چکش خورد رو دستم

این میخ مربوط به جایِ چسب زخمت کجـــــــاس؟

 

سوزن ته گرد : اگه نمیذارن که تو خونتون

به در و دیوار میخ بزنین

واسه کاراتون سوزن بزنین به دستتون (ترکیبی از علامت زنی و میخ زنی)

وگرنه یادتون میره ها

الان نیگا کنین من چقد انسان ( البته از نوع Se7eNمیه) موفقی هستم !

 

میــــــــــــــــــخ (یه جک):

یه روز یه میخ سوار اتویوس میشه

بعد بلیت ( یا بلیط ! ) نداشته ...

از در عقب فرار میکنه

 

یه سوال میخ پیچ: تو مردستون ، سر صف

وقتی میگن خبـــــــــــــــردار

شما چی می گین؟

 

جوالدوز: آلتی است برای دوزیدن جوال

ولی بیچاره بادکنکا

چــــــــــــــــرا؟

چون نمی تونن یه میخ به خودشون بزنن یه جوالدوز به دیگران

 

سخن آخر:

- و یک ورزشگاه ورزشی برای دخترهان خواهیم ساختانید

دخترا: سوت – دست – جیغ – ایـــــــــــــــول

پسرا: هوووووووو میکنن. پس ما چی؟ ما هم میخوایم

- باشد . باشد . و یک ورزشگاه ورزشی نیز همچنین برای پسرات می سازندیم

       - حالا ولش کن. شاید یه بیمارستانم ساخیتم.

       سلامتیش صلواااااااااااااااات !

 

میخ طویله: تا حالا با چند تا مرغ عشق تو یه اتاق زندگی کردی؟

خیلی باحالن . آخـــــــــــــر عشقولانن

فقط بعضی وقتا مخت رو میخورن. جیغ جیغ میکنن

حالا تو هم تو حس و حال درس خوندن.

حالا اگه حسش بود بعدا یه عکس ازشون میذارم اینجا

 

       میخ آباد:

       در زمانهای بسیار گذشته وسیله ای به نام میخ موجود نداشت

(تقریبا میشه حول و حوش زمان نیوتون)

چند سال بعدتر

یعنی چندین سال پس از کشف خط میخی

انسانهای فایویه (برای اطلاعات بیشتر به معرفی آباد رجوع کنین)

به این فکر افتادند که بهتر است برای نوشتن خط میخی که

سالیانِ سال از آن استفاده میکردند وسیله ای وجود درآرند

به همین دلیل آنها مدت مدیدی روی این وسیله تحقق می نمودند

تا اینکه انسانهای Se7eNمیه آنرا کشفیدند. 

 

 

وبلاگم به مدت 4 ساعت هک شد

نفهمیدین؟

پس گرفتمش

ولی هنوز یه مشکلایی داره

مثلا کامنتا رو درست حسابی نمی بینم

نوشته شده توسط BooMfaNg در 11:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/30

شب تولد خورشید

اطلاعیه :

زودتر برین جوجه هاتونو بشمارین که دیگه فرصتی نمونده ...... آخر قصه رسیده . عطر تو مثل نفس بود. واسه این نفس بریده .

حالا زیاد عجله هم نکردین خیالی نیس

شاید ماه رویت نشد یه شب دیگه هم وقت دارین

اینجا دوباره شلوغ شده

همه فامیلا اومدن

فکر کنم شب یلدایی ۷۰ تا مهمون داشته باشیم

مثلا میخواستیم همه درسامونو دور کنیم

 

الان این پست نیست

توهمه

آپدیت شنبه

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 6:42 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1385/09/22

من درحال نقاشی توی اتاق نقاشی

من درحال نقاشی توی اتاق نقاشی

 

پ.ن1 : ایندفه نیقاشی رینگ و وارنگ بود .

مشقامو خوب نیویشتم

بابام بهم عیدی داد

یه مداد رنگی 7تایی داد

اگه بابا بفهمه که من موقع درس خوندن نقاشی میکشم ...

painting

 

پ.ن2: یه نفر پرسیده بود من شلغم چیه. چی کار میکنم

عرضم به حضورتون که الان که بیشتر وقتمو

اتسات و تسوت کار میکنم

بعدشم که میرم شهربازی

اونجا دکمه فانــفار رو  میزنم

یعنی کارشناس و متصدی امور مربوط به دکمه فانفارم

چند روز پیشم تو شهربازیمون

یه شیره سر اون مربیشو خورد تو سیرک

پ.ن برای پ.ن 2: تسوت و اتسات جمع مکسر تست میباشد

 

پ.ن3 : خیلی خنگ تشریف دارین

واسه همون نقاشی پست قبلی میگم

یه نفرم درست نگفت

عددای زوج یه ماهی میشه

عددای فرد میشه  TAIL

در کل با هم میشه Fish Tail

که یعنی آویــــــــزون (یه نفر که خیلی سیریشه . خودشو آویزون میکنه به آدم)

این همه من تو اون پست نوشتم آویــــــــزون .

تازه زیر نقاشی عکس یه نفرم کشیده بودم که آویــــــــزون بود.

دیگه خیلی باید منگل (تبلیغ وبلاگ منگلها ) باشه آدم که نفهمه.

با همه اینا

آدم باید BooMfaNg باشه تا بفهمه زندگی یعنی چی.

الان خوشحالی؟

 

پ.ن4 : الان دقیقا  26 روزه مارکاوونی نخووووردم

این 26 روز جدایی از مارکاوونی مثل 26 سال گذشت

یه بارم تو کلاس زبون نامردا سالاد مارکاوونی خریده بودن

خیلی حالم گرفته شد

ولی به جاش یه بار رفتم از این غذا گرونا

پیتــــــــــــــــــــزا خوردم (اون شب که تهنا بودم)

معدم تعجب کرده بود.

تا یه هفته وضع معدم به هم ریخته بود  :- )

 ما رو چه به غذاهای گرون

 

پ.ن5 :یه دبیر زبون داریم(تو مردسه) بچه کلاته

بعد این میگه همه کلمه های انگلیسی و زبونای دیگه از فارسی گرفته شده

هر کلمه انگلیسی رو یه جورایی تغییر میده ، بعد میشه فارسی

یه نمونش مثلا کلمه ازبکستان که میگه ا تبدیل میشه به ت

بعدشم توضیح میده که اون زمان که ازبکستان جز ایران بوده

توش هزار نفر انسان بزرگ زندگی میکردن.

میگه انگلیسیا thousand رو از  اوز  گرفتن

بک هم به معنی بزرگ بوده که ک تبدیل به گ شده و یه ی اضافه شده => big

س هم که همون s جمع . تان هم که یعنی town

میگه 4 تا از کلمه هاشونو فقط از همین یه کلمه گرفتن

بعد سر کلاس این ما چی کار کنیم

معلمی که خودش ، خودشو اسکول میکنه ، ما اسکولش نکنیم؟

میگه کلات مهد تمدن کل دنیاس !!!!!

میگه کلات مرکر ثقل کره زمینه!!!! . به خدا راست میگم

منم یه بار بهش گفتم : I go to school yesterday

حسن خله (معلممون)(آخه 2 تا دبیر دارم که فامیلشون حسن زادس) : چـــــی؟

من : You is a cow afternoon. tAnk you. I hello.

حسن خله(جیغ بنفش) : پاشو برو بیرون

من : آقا مزاج کردیم . ( اشتباه تایپی نیس. همون مزاج )

حسن خله : چی کار کردی؟

من: آقا موز میخوایم. (منظور همون عذر)

حسن خله : هر روز که دیر میای . مزه هم میپرونی؟

من : آقا خب زنگ مدرسه رو زود میزنن . ما هم که خونمون دوره.

حسن خله: من خودم خونمون خیلی دوره. ولی صبح زودتر پا میشم. ساعت 6:30 دم در مدرسم که هنوز فراش هم نیومده و درو باز نکرده .

من(خندان انگیز): آقا شما خب یه کم مشکل دارین.

حسن خله : ارشــــــــــد اینو بنداز بیرون.

خودم رفتم بیرون. خب خداییش اگه مشکل نداشت صبح هوا به اون سردی

زود میومد که پشت در بمونه؟

بعدش 3 نفر دیه هم اخراج شدن.

مثلا گفتیم امسال که سال آخره یه کم آروم باشیم

ولی امسال بدتر شده.

حالا چی کار کنیم 1 ساعت تا زنگ مونده

ما هم که فقط زورمون به ماشین دبیرا میرسه

یه سیب زمینی خریداری شود

تو اگزوز ماشینش

با مشت و لغت و آجر دادیم تا ته رفت تو

زنگ آخر

حسن خله دم ماشینش

ما : آقا برسونیم

حسن خله : نه . ممنون . ماشین هست.

بعدشم که میدونین دیگه

دهن موتور ماشینش سرویس شد

 

پ.ن 25/6 : وقتی فکر میکنم که امسال سال آخره مردسس

جیگرم آتیش میگره

داغــــــــــــون میشم

این کارایی که ما کردیم و

این خاطره هایی که داریم

بازم از این شاهکارامــون بگم؟

باورتون نمیشه بعضـی کارامونــو

آخه به بعضیا که میگم باور نمیکنن

شاید همین قبلی رو باور نکینین

ولی به خـــدا راست میگــم

کلاس زبـــونم کـــه داره  

تیموم میشه اون بدتر

از اون فهلا هیچی نمیگم

آخه نی نی گریش میگیره اگه

بخـواد بنویســه ولی یه جــورایـی

 حرف دلمو تو یه وبلاگ میتونین بخونین

یکــی از بچــه های کلاس زبونــه

اون آقای "م" که نوشته . همون شهریار جون خودمه که فامیلش منصوریه .

آقای "ص" هم که محسن ِ  . فامیلش صلح دوسته .

من از اول تا الان همین 2 تا دبیرام بودن که

 میتونین دربارشون تو اون وبلاگ بخونین

پ.ن مربوط به پ.ن 25/6 : نویسنده وبلاگ این

بیچاره مثلا مرموز نوشته و از معلما فقط یه کلمه نوشته

اون خانوم "ی" هم نمی شناختم . وگرنه می گفتم

خب الان ازت اجازه میگیرم.

گفتم با بروبچس دور همیم یه مزاج بکنم بخندیم

موز میخوام

 

پ.ن 5/6 : پست قبلی باز آمار کامنتا رفته بود بالا

واسه این باز اومدم بگم

اگه میاین وبم و میخونین و من نمیتونم سر بزنم خیلی شرمنده

ببشخید دیه

من که گفتم ، خیلی بسیار کونکـــــــور دارم

 

 پ.ن 75/6 : بد شانسی محض یعنی

اون 5شنبه یادتونه که تهنا بودم

شب برق بره و تو هر کار کنی خوابت نبره

از اون غوله بود تو کارتون چوبین که تو غار زندگی میکرد بترسی

بدشانسی محض یعنی

اون 5 شنبه یادتونه که تهنا بودم

غذا نداشتم دیگه

همسایتون برات مارکاوونی درست کنه

بده دختر همسایه برات بیاره دم در

تو مجبور شی که ضایعش کنی

 

پ.ن 99/6 : حالا اگه از اون خاطره معلم زبونه خوشتون اومد

بگین که باز بنویسم از اینا

ولی اگه بچه های خوبی باشین

{ در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی ِ خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می اُفتن

به پای ِ هرزه علفهای باغ کال پرست}

ولی تو این 12 سال قشنگ ترین چیزی که یاد گرفتم

قانون سوم نیوتون بود

هر عملی ، عکس العمل داره

 

پ.ن7 : پ.ن مخفف کلمه پیک نوتوری میباشد

که همانگونه که میدانید

ن به م ادغام میشود

و امروزه از آن به عنوان پیک موتوری یاد میشود

 

 

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 13:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/09/12

ما برای وصل کردن آمدیم

ما برای وصل کردن آمدیم

 

  

آویزون : دیدم پست کوتا شد

گفتم خوبیت نداره . یه کم طولانی شه

آویزون یعنی اضافه شد

اینایی که با این رنگ نوشتم اضافه شده  

 

ما برای وصل کردن آمدیم

پس نقطه ها رو بادقت به هم وصل کن

عددای زوج رو به هم و عددای فرد به هم

بعد در کل یه کلمه میشه

نظرتو در مورد اون کلمه بگو

آویزون1 : خیلی بی ذوقین

کلی خلاقیت و هنر به خرج دادم

حتما اینو تکمیل کنین و نظرتونو بگین

وگرنه اصلا نمیخوام بقیشو بخونین

حالا قبول دارم که گفته بودین واضح نیس

عوضش کردم . الان دیگه واضحه .

اگه هم نمیتونین کپی کنین لینکشو گذاشتم

عکس

 FT

 

Sms : یه سوال می پرسم.

جون BooMfaNg اگه خوندیش حتما جواب بده

- فرض کن صبح که از خواب پا میشی

یه نامه از طرف خدا می بینی که روش نوشته

فقط 24 ساعت دیگه زنده ای

حالا قشنگ کامل بگو که تو اون 24 ساعت چی کار میکنی؟

آویزون 2 : 90 درصد اونایی که پستمو تا الان خوندن جواب دادن

خیلی نامردین اگه بخونین و جواب ندین

گفته بودم جون BooMfaNg

 

تالیا : دوباره بدجوری هوس لباس خریدن کردم

زمستونم که اومده

پاساژام پر لباسای قیشنگ قیشنگ

وایییییییییییییی

آویزون3 : خــــــــــریدم

 

MTN : زندگی یعنی این که

وقتی کم آوردی و خسته ای و داغون

بزنی و بخونی و برقصی

یه نفر گفت که من اینجوریم.

       شما چی فکر میکنین؟ اینجوریم؟ اینجوری خوبه ؟

 زندگی یعنی اینکه

هر زنگ تفریح یه نفر بزنه رو میز ( عربی و بندری و ... )

BooMfaNg شعرای عباس قادری و یساری و داوود مقامی بخونه

چند نفرم اون وسط برقصن

حدود 50 نفرم دست بزنن

جواد گونه انگیزناک

ناظما هم که گشاد  نمیان طبقه سوم

یه پست باید بنویسم  زندگی یعنی اینکه ....

آویزون 4 : امروزم همین بساط بود

ولی یادمون نبود که اتاق کلاس کنکورمون طبقه اولِ و بغل دفتره

 

آویزون 5 : امروز به بیشتر کسایی که گفتم

امروز وفردا تو خونه تنهام ، میگفتن

خوش به حالت ... چه مامان و بابایی داری ... حال میکنی دیگه

البته اونایی که زیاد باهام آشَنا نیستن

من که نفهمیدم چرا میگن خوش به حالم . تنهایی که خوب نیس

تازه اگه مثل من نی نی باشی و شب موقع خواب یه عالمه بترسی

هااااااااا . شاید واسه این گفتن که تنهایی قشنگ میتونم درس بخونم

ولی اونا که همچی درسخون نیستن

ما که نفهمیدیم چی میگن اینا

شما فهمیدین ؟

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 15:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/09/07

این یعنی چی؟

این یعنی چی؟

 

  1.میگه : اگه اینقد هواتو داشته باشه که

   احساس کنی خوشبخت ترین آدمی

   میگم : خب معلومه دوستم داره که اینجوریه

   میگه : اگه خیلی اذیتت کنه و بلا سرت بیاره که پدرت دربیاد

   و فکر کنی که هرچی بدبختیه سر تو میاد

   میگم: خب معلومه که خیلی دوستم داره و به فکرمه

   آخه خودش گفته که چون خیلی دوستت دارم حالتو می گیرم

   این یعنی چی؟        

 

            2. مردم میرن عروسی

             حالی به حولی

             بعد داداششونو دعوت نمی کنن

             این یعنی چی؟

 

3.پریروز دارم از خیابونه یکطرفه رد میشم

بعد ماشینا از راست میان

منم نگاهم با راست و مواظب

بعد یهو تو فکرم یه کامیون با صدای بوق بلند

سمت چپم یه ترمز خیط میزنه

بعد منم از ترس ، یهو پریدم عقب

بعد که نیگا کردم هیچی نبود

این یعنی چی؟

 

 

4. تیر سم لشگر ضحاک پشت من شکست

کاوه لشگرشکن کو شهسواران را چه شد؟

لشگر توران به قلب سرزمین ما رسید

رستم و گودرز کو اسفندیاران را چه شد؟

این یعنی چی؟

 

5. امروز(دوشنبه) مصاحبه زبان خارجی داشتم

الان یه ماهه منتظرشم

نمیدونم junior  بود یا senior

ساعت 10 نوبتم بوده

بعد دوستم ساعت 10:30 زنگ زده: کجایی تو خله

" الان اومدم "

اصلا یادم نبود

این یعنی چی؟

 

6. من اصلا دلم نمیخواد بزرگ شم

دلم میخواد نی نی بمونم

حرفای نی نی وار

فکر نی نی وار

قلب و احساس نی نی وارانه انگیزناک آلود

یه نفر : چقد بزرگ شدی!

من: از جلو چشمم خفه شو

این یعنی چی؟

 

7. دفه پیش آپ کردم

یادتونه چقد بد و بیراه به هوای اینجا گفتم

که برف و بارون نمیاد

فرداش هم برف اومد و هم بارون

این یعنی چی؟

 

sms: به کسایی که بتونن درست بگن

این یعنی چی

جوایز ارزنده به شرح ذیل

یه دستگاه جایزه

20 سال استفاده از محصولات ما

و هزاران تای دیگه

اهدا  خواهد شد

 

راهنمایی : این یکی از اسامی اشاره میباشد.

در لغت برای اشاره به نزدیک و

برای مفرد کاربرد دارد.

 

sms: این پست تقریبا کوتاه شد ==> منم میتونم کوتاه بنویسم. ایول

 

sms: یه وقت فکر نکنین من اسکولتون کردم

یا سرکارتون گذاشتما

نه اصلا من این کاره نیستم

این یعنی چی؟

 

 

 

 

           

 

            

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 4:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/08/27

بی تو هرگز ، با تو هم که بابام نمیذاره

بی تو هرگز  ،  با تو هم که بابام نمیذاره

 

گفته بودم 5شنبه میخوام برم دکتر . حالا جریانش ... از تو مطب شروع میشه

من تو دلم: سامبولیکم دکی. خوبی بچه؟

من به دکی : سلام دکتر . خسته نباشین.

دکی : سلام عزیزم . بهتری؟ درسا و کار چطوره؟

من تو دلم: هووووو . تو 6 ساعت ما رو کشوندی اینجا که از کار و درسم بپرسی؟ میدونی من از کجا اومدم (آخه ما خونمون دوره. نزدیکای خارجه . فقط باید خارجی بلد باشی تا بتونی بری اونجا )

من تو دلم : سلام خوشکله . تو چطوری ؟ موبایلت چطوره؟ ..... قبلا سلام کرده بودم که

من به دکی : ممنون به مرحمت شما نفسی میاد و میره

دکی تو دلش: میخوای همین نفسم ازت بگیرم ؟

من تو دلم: عمــــــــــــرا. هنوز BooMfaNg رو نشناختی.

دکی : بیا عزیزم اینجا معاینت کنم. لباساتو دربیار و دراز بکش.

من تو دلم: خودت لباساتو دربیار دراز بکش. بچه پررو ........ میخـــوای دکتر بازی کنیــم؟ آمپول بازی؟

من به دکی: چشم . یه لحظه صبر کنین.

( راستی راستیشو بخواین دکتره خوبه. اون تیکه  دکی تو دلش الکی بود)

دکی : خیلی حالت بهتر شده ها .

من تو دلم : آره شیطون . موش بخورت. آدم تو رو میبینه حالش خوب میشه.

من به دکی: بله. به لطف شما.  در حضور شما قلبم بهتر کار میکنه

دکی : ( میخندد)

من تو دلم: نیشتو ببند. میگن به بچه رو بدی از سر و کولت میره بالا. نخند بچه.

دکی: یه چند تا داروی جدید مینویسم برات .

من تو دلم : بنویس ، بنویس . فقط زودتر که کار دارم. من که نمیخورم..... حالا شایدم خوردم

دکی:  یه رژیم غذایی هم بهت میدم که قشنگ بهش عمل کن.

من تو دلم: بنـــــــال.

من به دکی : بفرمایین. چشم.

دکی : یه ماه نباید نشاسته بخوری.

منه بی خبر تو دلم : حالا من کی نشاسته خوردم که بخوام الان بخورم.

من به دکتر : چشم . حتما.

دکی : میدونی چه غذاهایی نشاسته داره که؟

من رو به مامانم یواشکی: مامان تو غذاها نشاسته میریزی مگه؟
دکی ادامه میدهد: غذاهایی مثل برنج ، سیب زمینی ، نون ، ماکارونی ...........

من این ماکارونی رو که شنیدم دیگه هیچی نفهمیدم. سرم گیج رفت. چشام سیاهی رفت. داشتم میمردم. از اونجا به بعدش هیچکدوم از حرفای دکتر یادم نیست... تـــا از مطب اومدیم بیرون.

من با تیریپ غمیگن آلودناک : مــــــادر . آی مادر. مادر من خودم میام خونه . با ماشین نمیام. ( از اینجا خیلی غمگین ناک تر) میخوام تنهایی کمی قدم بزنم.

الکی گفتم . آخه  یه جا واسه یه مشتری قرار بود سیستشو اسمبل کنم. بعد وقت نکرده بودم برم. اگه به مامانم می گفتم که عمرا میذاشت برم.

ولی خداییش حالم گرفته بود . یه راه حل ساده :

Mp3 player  روشن.

صداش فول آنتن.

همون آهنگه که میگه : دیشب اومدم خونتون نیودی ، راستشو بگو کجا بودی

الکی گفتم . یه آهنگ خارجگینی بود. یارو خیلی خارجیش خوب بود. قشنگ خارجی حرف میزد. فکر کنم لیسانس خارجی داشت.

قدمای سریع و بلند بلند.

Let' s go

هوا سرد

منم از صبح که بیرون بودم با یه تی شرت. (آخه صبح آفتاب داغ بود)

یـ ـ ـ ـ ـخ کردم.

شب اومدم خونه با یه تیریپ پر از اندوه انگیزناکی .

اخمــــــو.

با صدایی که ناامیدی از آن فوران میکرد: سلام .

مامان : سلام خوشگله مامان . دیر کردی دلم جوش زد. بیا برات ماکارونی درست کردم.

من به طرز شکست عشقی: اصلا دیگه حرفشم نزن. من دیگه مارکاوونی نمیخورم.

اون (مارکاوونی) به من نارو زد. منو تهنا گذاشت. فردا میرم دادگاه تکلیفشو مشخص میکنم.

اون با دکی دست به یکی کرده بودن. مگه من چیم از دکتر کمتر بود که .... .

من یا میکشمش یا خودمو میکشم. من دیگه با اون (مارکاوونی) حرفی ندارم . بهش بگو که دیه تو زندگیم هیچ جایی نداره . من دیه یه لحظه هم بهش فکر نمیکنم. 

مامانم که از اول حرفای من داشت میخندید : این چرت و پرتا چیه میگی دیونوه؟ بیا بشین غذاتو بخور. به دکتر گفتم که تو عاشق مارکاوونی . گفت امشب براش درست کنین ، ولی تا یه ماه دیگه تعطیل.

من : ایـــــــــــول . بکش بخوریم . یه وقت اینایی که گفتم بهش نگیا. بذار اول بخورمش.

مامانم همراه با خنده: حالا پیاده روی کجا رفتی؟

منم الکی میخندیدم که حرفم طبیعی شه: رفتم برای یکی از بندگان صالح خدا یه سیستم اسمبل کردم.

تا حالا کف گیر خورده تو سرتون؟ میخوره ایشالا .

در این لحظه بابا: فقط همین امشبه ها. سیر بخور که دیگه تا یه ماه دیگه خبری نیس. حق نداری دیگه ماکارونی بخوری.

من که بدون تو (مارکاوونی) زنده نمی مونم. پس همین امشب خودمو میکشم. آخه یه نی نی 17 ساله باید 2 تا جای جراحی روش باشه؟ آخه یه نی نی 17 ساله مارکاوونی نخوره ، چی بخوره؟ . اینقد میخورم تا بمیرم. یه قابلمه مارکاوونی ، 89 تا اسمارتیس ، 12 بسته کرانچی ،پرتقال، از این بادوم زمینی های مزمز ، جیلی بیلی ، اصلا این براکتای ارتودنسیمم میخورم .

 

sms : تو نظرا یکی گفته بود که من دچار سه گانگی شخصیتی شدم . نخیر . BooMfaNg همون DEMONS  و همون پسرآقاگرگه  میباشد. هیچ فرقی نکرده.

 

sms : سرما خوردم خفن . هوای اینجا خیلی چرته. من خودم عاشق سرمام ها. ولی نه اینجور سرما که 50 درجه زیر صفر ، بعد دریغ از یه قطره بارون یا برف. امروز نرفتم مدرسه.  چقد غیبت داشتم امسال . این جریان حذف و اینا که میگن تو پیش دانشگاهی چیه؟ صحت داره؟

 

Sms : مداد گلی

عمری است لبخندهایم را در دلم ذخیره میکنم برای روز مبادا

ولی افسوس که در تقویم

روزی به نام روز مبادا وجود ندارد

روز مبادا روزی است

مثل دیروز

مثل فردا

اما کسی چه میداند

شاید همین امروز

...........

پس همین امروز میخوام همش بخندم.

 

شما هم امتحان کنین.

تو این متن میتونین هر کلمه ای رو به جای لبخند بذارین

مثل محبت ، کمک ، مهربونی ، ایمان ، خوشحال کردن مردم ، صلح و خیلی چیزای دیگه .

نوشته شده توسط BooMfaNg در 10:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/08/20

DEMONS = BooMfaNg / اجی مجی لاترجی

DEMONS = BooMfaNg

سامبولیکم به همه بر و بچس

ابتدا در مورد پست قبل

با توجه به کامنتای آقا وحید بعضیا گفته بودن که نکنه واقعا من دخترم و تا حالا الکی می گفتم. حالا اگه واقعا من دختر باشم چی؟ حالا واقعا از تهِ اعماقتون فکر میکنین من پسرم یا دختر؟

بعد در مورد اون قضیه پسورد و هک و اینا بگم که من این کاره نیستم. اون مورد استثنا بود. کیمیا به دور و بریا بگو که من کرم ندارم که. اون آف لاینای عجیب و غریبم خودم درست نفهمیدم چی بودن. دیگه هم مثینکه تیموم شدن. :-)

حالا بقیش ......

دیروز از آزمون برگشتم و کلی خوشحال که آزمون آسون بود .

بعدش رفتیم باغ یکی از دوستا(خانوادگی).

چند تا خونواده که هر چند وقت یه بار می ریم باغ یک کدوم.

بعد کلی ورجه وورجه و اینا.

رفتم از تو ماشینمون اسپری رنگمو آوردم تا یه حالی به قسمتهایی از باغ طرف بدیم.

تو باغای بقیه هم این کا رو کرده بودم. همین اسم DEMONS رو می نویسم.

آخه بچه ها تو مردسه با اسم واقعیم صدام نمی کنن و میگن DEMONS . یعنی لقبمه دیگه .

در حین انجام این عملیات گسترده انقلابی که یهو یه نفر :

پس تویی که همه جا رو پر از اینا کردی. باغ ما رم تو اینجوری کردی.

لو رفتــــــــــــــــــم.

نتیجه اخلاقی : مجازات این کار این بود که اینجانب به دستگاه ظرفشویی تبدیل شدم و بعدشم حالا جلو جمع باید یه کوچولو رقصیدن فرمایید. حالا اونا بگن. من که عمـــــــرا ..... . ولی به جاش ...

قرار شد برم واسه سگ باغ هاشم آقا اینا استخون ببرم. یه ســـــــــــگ به ابعاد 2 متر در 3 متر که همیشه گشنشه . یه نمه هم خشن میزنه. مامانم وقتی کوچولو بودم می گفت که این سگه بچه هایی رو که رو دیوار مردم چیزی می نویسن می خوره. حالا اگه منو خورد چی کار کنم؟(حتما بگین که چی کار کنم)

خب نباید رو در و دیوار باغ مردم چیزی بنویسم دیگه.

اصلا چرا عاقل کند کاری که بعدا بگه خودم کردم که لعنت بر خودم بادااااا باداااااا مبارک بادااااا. ایشالا .......

دیگه دیوار باع نویسی finiSh .

یکی از بچه های همین دوستامون که اهل اینترنته گفت :

تو که BooMfaNg ...... پس این دیگه چیه؟

حالا اینا رو گفتم که بگم تو مردسه لقبم اینه. جهت اطلاع دوستان و همکاران وبلاگ نویس

الانم میخوام دیگه اسم واقعیمو بهتون بگم که خیالتون راحت شه

من اسم واقعیم

.................

................

.................

BooMfaNg هستش و

لقبم فهلا تو مردسه DEMONS . همینجوری هم که تو اون نقاشی آخر پست نوشتم ، نوشته میشه.

حالا چرا و چگونه و کجا و چه وقتش و اینا بعدا

راستی باز یه کوچولو مشکل دار شدم. 5شنبه باید برم دکتر. به دکتره موقعی که میخواست عمل کنه گفتم که حواسش به قلبم باشه ها. اینم فکر کنم یه گوشمالی مثل همون پسره لازم داره.

بیاید همه با هم برای بیماران روانی بدعاییم. :-)

پست قبلی قول دادم که یه نمونه دیگه از آثار ارزشمند هنریمو بنویسم. ( از همونا که تو پست ((منه فرمانروا)) در موردشون توضیح داده بودم) . گفته بودم تا براشون اسم انتخاب نکنم دیگه اینجا نمی نویسمشون. ولی یه تصمیم جدید گرفتم . اینه که اینا رو می نویسم  بعد که یه عالم شدن اسم قشنگ ترینشون رو میذارم واسه کلشون.

پس بعد این عسک نازه بخونینش.

اجی مجی لاترجی

گفت اجی مجی لا ترجی و یه دسته گل از تو کلاه آورد بیرون

تماشاچیا تعجب کردن و دست زدن

(( اون )) یواشکی یه کناریش گفت که تو آستینش چند تا بوته گل رنگی داره

تماشاچیا هم باور کردن و یکی یکی به همدیگه گفتن

بعد باز دوباره از زیر کاسه های خالی 5 تا تخم مرغ آورد بیرون

تماشاچیا تشویق کردن

(( اون )) گفت که یه مرغ تو آستینش قایم کرده

تماشاچیا باور کردن

13 تا حلقه رو نشون داد که همه بسته بودن ، بعد همه رو کرد تو هم

(( اون )) گفت که از قبل یه آمادشو تو آستینش داشته و مردم باور کردن

شعبده باز به کارش ادامه داد تا

معلوم شد که تو آستینش 3 تا لنگه کفش و

یه باغچه و هفت تا مرغ و حلقه و چهارصدو دوتا دستمال

و یه دسته کبوتر و یه کیف پر از پول و شونصدتا خرگوش قایم کرده

تماشاچیا هم مثل مترسک باور میکردن و به هم میگفتن

شعبده باز دید اینجوری فایده نداره . گفت

تماشاچیای عزیز در قسمت آخر میخوام یه تردستی جدید روسی رو بهتون نشون بدم

آقای (( اون )) ممکنه اون کلاه پشمیتون رو بدین به من و اجازه بدین تا زیر پام لهش کنم؟

(( اون )) به بغل دستیش گفت که کلاه منو میذاره تو آستینش و یه کلاه دیگه رو له میکنه

(( اون )) به شعبده باز گفت با کمال میل و کلاهشو داد به شعبده باز

شعبده باز گفت اجی مجی لا ترجی و کلاهو داغون کرد

بعد گفت جناب (( اون )) اجازه دارم این ساعت طلای باارزشتون رو با چکش بشکونم؟

(( اون )) به کناریش گفت ساعتم رو میذاره تو آستینش و یه ساعت دیگه ...

(( اون )) به شعبده باز گفت به شعبده بار گفت با کمال میل

شعبده باز ساعت رو گرفت و با چکش خرد و خاکشیرش کرد

به همین ترتیب دستمال گردن ابریشمی جناب ((اون)) سوزانه شد

و پالتوش با قیچی پاره شد و کفششم رنگ شد

شعبده باز گفت

تماشاچیای عزیز شما دیدین که من با اجازه خود این شخص محترم و در حضور خودشون

کلاه و ساعت و دستمال گردن و پالتو و کفششون رو

له کردم و شکوندم و سوزوندم و پاره کردم و رنگی کردم

این یک تردستی خیلی ماهرانس

تماشاچیا فقط خندیدن

ولی بازم نفهمیدن چی به چی شد

 

نوشته شده توسط BooMfaNg در 14:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/08/10

کلی به جزئی - جزئی به کلی - وسط به دو طرف

کلی به جزئی - جزئی به کلی - وسط به دو طرف

1.دهن ماه مبارکی = FiniSh = 5 روز تعطیل = تهران Let's go

خب اون بالا تابلوهه دیگه. 4 شنبه و 5 شنبه چون بین الطعطیلین بود ( به دلیل قرار گرفتن روزهای هفته بین دو روز جمعه ==>ایران تعطیل ) ما هم شنبه رو خودمون تعطیلیدیم و برو که رفتیم. درس و مقش و آزمونه کانونم گوره باباش ( نی نی کوچولوهای زیر 20 سال نخونن که بدآموزی داره). خیلی فاز داد. یه اتفاقای قیشنگیم برام افتاد که از ذکر آنها معذورم. شرمنده. همینا دیگه. یکشنبه برگشتیم و دوباره همون آش و همون کاسه. از 2شنبه هم دارم باز میرم شرکت ( آخ جون) . درسا رم اگه خدا بخواد میخونم. فکر کنم هنوز زوده . نه؟ :-)

راستش خیلی وقته که میخوام بی صبرانه اینجا رو آپ کنم. آخه اینجا رو خیلی می دوستم(این از خودم نیست) . ولی لامصب نمیشه . امروز داشتم یه وبلاگی رو میخوندم که هر وقت میخونمش یه جورایی حس پست نوشتن میاد تو انگشتام. نمیگم کدوم وبلاگه که نویسندش پررو نشه . خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم. ولی نمیشه. فعلا این پست رو داشته باشین تا پست بعد یکی از اون متن قیشنگا براتون بنویسم . با نقاشیش.

2.کامنتینگ

میخوام یه کم در مورد کامنتینگای خودم بصحبتم. اولندش که دلیل اینکه تاییدیشون کردم اینه که میخوام کامنتایی رو که واسم میذارن فقط خودم بخونم. آخه کامنتا رو واسه من میذارن. چه دلیلی داره بقیه هم بخونن. من خودم که وقتی میخوام واسه یه وبلاگ کامنت بذارم اصلا کاری به کامنتای قبلش ندارم. به من چه که بقیه واسه طرف چی نوشتن .(این جمله رو خودتون تعمیمش بدین و برعکسش کنین یه پیام توش داره. ) وگرنه دلیل دیگه ای نداره که نخوام کسی کامنتامو نخونه. یعنی جنبه security و اینا نداره . این چند وقته هم از دستی تو چند تا از پستا ، کامنتا رو باز گذاشتم که فضولا برن بخونن و مطمئن شن که خبرایی نیست.

چند وقتیه که کامنتا اومده رو 40 تا و 60 تا و اینا. یه زمانی 100 تا و 200 تا بود. ولی اینجوری خیلی بهتره. اولندش که تعدادش مهم نیست. بعدشم قبلنا که مثلا 150 تا کامنت بود ، 130 تاش ماله یه نفر بود. بعد 15 تاشم از اینا که میگن چه وبلاگ قشنگی و چه پری چه دمی و ....... بود. میموند 5 تا دیگه . ولی حالا خداییش همه اینایی که کامنت میذارن معلومه که کل پست رو خوندن ( دشششما درد نکنه). هر نفرم یکی یا 2 تا کامنت بیشتر نمیذاره. ولی در کل اینجا رو اگه هیشکی هم نخونه بازم مینویسم. قبلا زیاد گفتم دیگه در این مورد.حالا چند نوع کامنت دارم که در ذیل ( از کلمه زیر خوشم نمیاد) می نویسم.

1. کامنتایی که کل پست رو میخونن دیگه و بعد نوشته میشن. اینا خوبه. اینا رو دوست دارم. دمشون قیژ.

2. یه نوع کامنتا هستن که خیلی دوسشون دارم. یه جوراییم حالت آموزش ریاضی دارن:- ) . یعنی اون قسمت نام ریاضی تدریس میکنه :- ) .آخه اولش بود کیمیا 8 ساله . بعدش شد کیمیا 1+7 ساله. یعنی 8=1+7 . خیلی نکته مهمیه ها. تو کنکور هول و حوش 200 تا رتبه رو تغییر میده . حالا هم جدیدا شده کیمیا 9 ساله. خیلی کامنتای باحالین. این کامنتا رم خیلی دوسشون دارم. البته بیشتر از خود کامنتا ، نویسندشونو دوست دارم که همه میشناسینش دیه. خواهر کوچولویه خودمه. یه چیزی هم تو اون پست قبلیش نوشته بود که یاد هاچ زنبور عسل افتادم . همون که مامانشو گم کرده بود. :- )

3. کامنتایی که میان میگن مثلا من آپ کردم بیا بخون و اینا. به خدا دوست دارم بیام بخونم. ولی به چی قسم بخورم ، نمی تونممم. گفتم که تابستون جبران میکنم. تو رو خدا نیاین اینو بگین. کلی خجالت میکشم. آخه اینایی که میان این جمله رو میگن خودشون پستامو میخونن. میدونم که نامردیه که نمی تونم پستاتونو بخونم. پس بیشتر از این شرمندم نکنین. ( حالا شما هم دور بر ندارین. یه چیزی میگما)

4. این کامنتا ماله یکی از اون پسراس که تو پست قبلی گفته بودم یه کم عجیبه. یه یارو به اسم وحید اومده گیر میده که میخواد باهام دوست شه. میگه که فهمیده من دخترم. میگه نوشته هات مثل دختراس. ( جدی اینجوریه؟ من که خودم فکر نمیکنم) . الان نزدیکه 1 ماه و نیمه که گیر داده که دختر خانم با من دوست شو . میخوام 2 تا دوست خوب باشیم و اینا. حالا نمیدونم یه نفره که منو سرکار گذاشته یا واقعا فکر میکنه من ..... . حالا اگه سرکار نذاشتی ، ببین آقا وحید به جون همین محسن من پسرم. اصلا گیریم که من دخترم ، یا اصلا تو دختری . من دیگه تو این اینترنت با هیشکی دوست نخواهم شد. ok ؟ این تصمیم ماله الان نیست . ماله تقریبا 4 ما پیشه. آخه این اینترنت در و پیکرش کجا بوده که بخواد ....... . اصلا ولش. بیخیال ما شو . باشه. ایولزج. اصلا همین کنار وبلاگ دوست آباد رو ببین . خالیه.

5 . حالا بریم سراغ اون یکی پسره. میدونم که داره این پستو میخونه. این پسره که میگم یه چند وقتیه میاد تو کامنتا بد و بیراه می نویسه. میدونم کیه ها. یعنی غیر از اینترنتم باهاش آشنا بودم. یه بلاییم سرش آوردم. یه جریانیه تو همون مایه های اون جریانه که از حرم برمیگشتم که بهم گیر داده بودن و اینا. یکی از این آدمای افراطیه خشکه مذهب. حالا گوش کن بترس :- ) . ببین اون پسورد ایمیلت و جی میلت کار من بود. آره. فکر نکن که چون نه باهام چت کردی و کلا تو اینترنت باهام رابطه ای نداشتی نمیتونم کاری بکنم. ببین آقا پسر کاری ندارم که 24 سالته و فکر میکنی خیلی بزرگی . همه اون بلاها که سرت آوردم حقت بوده. حالا که خودمو پیدا نمی کنی اومدی تو اینترنت بد و بیراه میگی. ببین کوچولو اگه حرف حسابی داری من 2شنبه ها تو همون کتابخونم که خودتم میدونی. از هیچیتم نمی ترسم.

3.فهلا بابای

الان کلی ذوقیدم که باز اینجا رو آپیدم. در ضمن این قسمت 5 رو که خوندین یه وقت فکر نکنین که من از این لاتای دعواییما. نه به خدا. اصلا من همیشه میگم که دعوا مال خره. ولی خداییش بعضیا آدمو مجبور میکنن مثل ..... باهاشون رفتار کنی. نه که بخاطر خودم و از رو خودخواهی این کا رو کردما. نه . آخه اگه جلوی اینجور آدما و این کاراشونو نگیری فکر میکنن خیلی کارشون درسته و همین کارایی رو که با تو کردن و حرفایی رو که به تو زدن به 4 نفر دیگه هم میگن و میزنن و بعدش باز به 4 تا دیگه و بعد 4چهارتا میشه شونزده تا که به دو ده بر یک ، اووووووووه سر به فلک میکشه. پس باید جلوشونو گرفت . حتی اگه لازم باشه که مثل ..... باهاشون برخورد کنی و اگه با مسالمت و گفتمان آدم نشدن یه گوشمالی کوچولو .

یه نفرم گفته بود که از خاطرات کلاس دبیر دین و زندگی سال دوممون که یه شیخ بود بنویسم. چشم حتما . ولی امروز نه. خیلی خنده داره. می ترسم اگه بنویسم باور نکنین.

نوشته شده توسط BooMfaNg در 12:31 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر